
از وقتی از سفر برگشتی و تمنای دیدار در تو زنده شد، به آمدن فکر می کنم.
ششمین بهار آشنایی است. نُه فروردین امسال، جهان، ششمین سالگرد اولین دیدار ما را جشن گرفت در حالیکه دورِ دور بودیم؛ چونان دو پیکر جدا افتاده و نزدیکِ نزدیک؛ چون یک روح غیر قابل تفکیک..
از آن روز به یاد ماندنی، وسط تابستان که نابهنگام خواستی رابطه را تمام کنیم و من شبانه راه افتادم تا در آفتابِ حضور، سایه های شک را محو کنم؛ سحر رسیدم به تو، به آفتاب دیماه خودم، به عطر دود و غبار در آغوش وطنم...
بغلم گرفتی؛ سینه ات بوی عشق می داد...
گفتی: نه!... نفست بوی اشک! آغوشت سیری، بوسه هایت تمامی نداشت... با این همه، جای ماندن نبود. تا پایین پله ها آمدم. نمی توانستم بروم.
چند دقیقه ای روی یکی از نیمکت های طبقه پایین نشستم.
پرسیدم: هنوز اونجایی؟
گفتی: هستم
پرسیدم: میتونم دوباره بیام؟
گفتی: بیا عزیزم
دوباره آمدم در آغوشت، غرق بوسه و نوازشم کردی؛
اما دوباره گفتی: نه!
جان به لب بودم از امتناعت و دل نمی کندم که سیل سیلی جاری شد و من کوه بودم برابر سیلاب "اشک" هایت!
هر بار که افیون درد از کف دستت به صورتم می رسید، مشتاق تر، طرف دیگر صورتم را سپر ضربه بعدیت می کردم با نگاهی که فقط آفتاب حضورت را باز می تابید.
محکم ایستاده بودی تا بیزارم کنی از خودت و من با هر حرکت تو، بیشتر سقوط می کردم در چاه اشتیاقت! کمک کردی روپوش مشکی عبا مانندم را بپوشم. دکمه هایم را می بستی که دستت را پس زدم. نگاهم را به نگاهت دوختم و
گفتم: تو فقط میتونی حجاب از من برداری، حجاب کردنو خودم بلدم!
دوباره از آنجا بیرون آمدم اما پای رفتنم نبود. اشک امانم را بریده بود. مدتی سرگردان در آن حوالی، قدم زدم تا آرام تر شوم.دوباره
پرسیدم: یه چیزی بگیرم بیام پیشت با هم بخوریم، میخوام با حال خوب از پیشت برم.
گفتی: بیا، ناهار سفارش میدیم با هم می خوریم.
آمدم. نشستم به تماشای تو که خودت را مشغول کار نشان می دادی و من مطمئن بودم از من آشفته تری. غذا رسید. قالیچه را پهن کردیم و نشستیم به خوردن، به گفتگو.
گفتم: درک میکنم شرایطت رو و به تصمیمت احترام میذارم ولی جدایی رو باور نمی کنم.
سکوت کردی.
بعد از غذا خواستم قالیچه را جمع کنم؛
گفتی: بخوابیم.
گفتم: نیازی نیست.
گفتی: بساط خوابو بیار.
و نشد. نخواستی. نتوانستی.
گفتی: با تو نه!
گفتم: هیچ وقتِ هیچ وقت، بخاطر این مسئله نیومدم پیشت.
گفتی: میدونم.
و وداع کردیم، گرم و سوزان.
در گوشت زمزمه کردم: گریه نمی کنم چون باور نمی کنم...
حالا بعد از هفت ماه، شوق دیدار در تو جان گرفته و من تعلل می کنم.
تو از سفر آمدی، گفتی: بیا... نشد. سالگرد اولین دیدارمان گذشت... گفتی: بیا... باز هم نشد.
دست به دامان " ه " شدم تا شاید روز تولدت تو را ببینم؛ نشد...
و دیروز به نیروی شگفت انگیز اراده ی خودم تکیه کردم با تو و او هماهنگ کردم هر دو موافق بودید و برای سفر برنامه ریختم. بلیط آنلاین خریدم، لیست توشه سفر نوشتم و لیست کارهایی که قبل از آمدن باید انجام می دادم...
با بالهای گشوده و سینه ای که از اشتیاق می سوخت؛ برایت نوشتم:
پرواز کن پرواز، ای تو شمیم راز
ای عاشق بهار، ای با سپیده یار
و لحظه ای دیگر داشتم ساک سفر می بستم که،
پیام دادی: میشه ازت بخوام نیای؟
روی صندلی، پشت میزی پر از ورقه هایی آکنده از کلمه، نشستم
پرسیدم: چرا؟!!!
پس از مکثی طولانی
نوشتی: می دونم می تونیم خوش باشیم... می دونم تو خوشحال میشی، اما من ناراحت میشم وقتی ازت جدا میشم...
پنج سال و پنج ماه از آشناییمان میگذرد و فکر می کنم آنقدر می شناسمت که دلیل این حالت را بدانم... گاهی احساس می کنم تو را بیشتر از خودم می شناسم، چرا که همه ی این سالها ته هر بن بستی که می رسیدیم به جای پرسیدن از تو، سعی کردم یاد بگیرم، بهتر ببینم، بهتر بشنوم و بیشتر درک کنم تا راه با تو بودن را دوباره پیدا کنم. تو نمی دانی اوایل، بعضی وقت ها چقدر ماندن، بی معنی و رنج آور می شد. رشته ی اتصالمان به مو می رسید؛ اما پاره نمی شد. و حالا که من با تمام وجودم دلیل همه ی رفتارهایت را می دانم؛ نه تنها دیگر نمی رنجم که "آن" به "آن" در گرداب عشقت، غرق تر می شوم.
@mehromahbato
۲۵ فروردین ۱۴۰۵