یک دلنوشته، از روزهای چالش برانگیز خارج از دستان من.

نزدیک عید بود که جنگ اتفاق افتاد. اولین بارم بود که در شرایط جنگی سال را تمام و به سال جدید وارد میشدم.
از الطاف این شرایط، قطعی اینترنت و ارتباط جهانی، بیکاری، مرگ و میر، خرابی و خسران های بزرگ و سیاه بختی برای من و مردم کشورم بود.
و اما، بیشتر میخواهم روی خودم متمرکز باشم. پس، با من پیش برویم...
خب، الان که فکر میکنم، تاثیرات به دو صورت روانی و حرفهای بوده برای من. برای مثال رواناََ من در این سن شاهد مرگ و میر های زیادی شدهام و پیشآمدهای جنگیای که نتیجه یکسری سیاست است، بر من تحمیل شده. چیزیست که ناگزیر در اولین رکن به یادم میآید و خواهد آمد.
اولین ضربه جنگ، از دست دادن کارم بود. کاری که با علاقه (آیا واقعا علاقه، یا به اجبار؟ ... بماند.) حرفهای دنبال میکردم و اگر این اتفاقات نیُفتاده بود، این پروژه قرار بود دومین اپلیکیشنی باشد که من در آن فعالیت داشتم.
البته، اپلیکیشن هایی که قبلا روی آنها کار کرده بودم، نتوانستم در حین حضورم در تیم، ریلیز شدنشان را ببینم، و یا استارتاپ فیل شده :)
در این پروژه، واقعا تلاش کردم و با اطمینان میتوانم بگویم بخش بزرگی از کار به دست من انجام شده. و من برایش امیدوار و خوشحالم. چون بعد از ترموکال، من از همهچیز دلسرد شدم و این پروژه بود که به من یادآوری کرد که قادر به چه کارهایی هستم و دوباره در مسیر حرفهای باشم. حال، گفتم که این پروژه باعث خوشحالی من است؟ که خب... البته، بودم.
اگر این اتفاقات نیفتاده بودند، این اپلیکیشن میتوانست در دست تست همگانی باشد و من میتوانستم با کمال راحتی مثل یک پدر/مادر به آن نگاه کنم و قربان صدقهاش بروم!
و امان، از روزهایی که فشار روانی به حدی میرسد که نمیتوانم در خانه بنشینم و باید خودم را به بیرون بیندازم!
یکسری ایدههایی که در این فرصت سکوت (ببخشید که به عنوان فرصت تلقی میکنم) به ذهنم میآیند و من از انجام آنها ناتوان ماندهام.
قبل از وقوع این اتفاقات، من سعی داشتم یادگیری طراحی و مدیریت محصول را پیش بگیرم. سرچهای مختلفی را درباره مسیرهای یادگیری انجام داده بودم که به لطف این اتفاقات، نتوانستم ادامه دهم.
البته، چالش دوستداشتنیای که بنده توانستم با قدرت بازو حلش کنم، چالش مالی بود.
لطفا در زمانهای حساس بیشتر به فکر کارمندان خود باشید! آنها یکی از اعضای محصول شما هستند.
من در اسفند ماه فقط 10 روز توانستم برای شرکت کار کنم، و مابقی را بنا به شرایط نتوانستم. حال، شرکت به جای همدردی و ابرازش (که البته، مبلغ زیادی هم نبوده!)، تصمیم بر این گرفت که حقوق ماهانه را پرداخت نکند. این اتفاق برای من ناراحت کننده بود. چون، این یک راهی بود که من بتوانم خرج خودم را از دوش خانواده کم کنم و البته، نیازهای شخصیام را خودم برآورد کنم.
به لطف آقا اکبر، که صاحب شیرینیفروشی هستند، در ایام عید مشغول به کار باشم.
امان، نگویم از سختی شیرینیپزی در این ایام... بنده عملا آنباکس شدم. البته، اوایل سخت بود، ولی بعدها راحتتر توانستم با شرایط وفق پیدا کنم.
از شما چه پنهان، دارم به این فکر میکنم که در صفحه لینکداین شخصیام (بعد از باز شدن اینترنت!) یک تایتل کاری تحت عنوان "کارآموز شیرینیپزی" به تجربه کاریام اضافه کنم. هاها.
خیلی میخواهم در مسیر یادگیریای باشم که حداقل، یک مدیر تمام حرفهای بسازد، و در این مسیر چرا نیاز مالی خودم را خودم برطرف نکنم؟؟
خب، یک اشاره کوتاهی نسبت به اپلیکیشن های ملی هم داشته باشیم.
خدای من، امان از "سوپر اپلیکیشن بله"! چقدر کمک کننده و حرفهای بوده که من در بیخبری بودم. مسئله طراحی مسیر کاربری و طراحی ظاهری یک شاهکار به حساب میآید!
امیدوارم مجبور به استفاده بلند مدت از آن نباشم. آخر، چطوری میتوان باگهای مربوط به هندلینگ رابط کاربری را در یک ریلیز عمومی داشت؟؟
هرچند با روبیکا هم سرد هستم، ولی بهتر از بله و سروش هست.
خب، نمیخواهم درباره سروش صحبت کنم. سروش پلاس البته. بماند.
مسئله دیگری که میخواستم تحت عنوان حرفهای به آن اشاره کنم، حس ترسی که دارم هست؛ میترسم از برگشتن، از کارهای عقبمانده و به تعویق افتاده. از فکر کردن به آنها میترسم. یکسری ادیت های UI که برای پروژه فعلی نیاز بود که نیاز بود اضافه کنم، هِی میچرخد و میچرخد و من را پیدا میکند، چالشهای کدنویسی آن، چالشهای ریسپانسیونسهایی که باید مدنظر داشته باشم... و راهحل نمیدانم چیست.
خب، اوایل ناامید شده بودم از همهچیز و همه کس. در بیکاری تمامالعیار بودم!
خب، قابل حدس است که چه احساساتی را میتوان تجربه کرد در این شرایط و چه افکاری به ذهن خطور کند. روزهای بدی بود، و همچنان ادامه دارد. هرچند خوشبین هستم، ولی از واقعیت نمیتوان دست کشید.
و اما بعدتر به لطف گروه کتابخوانی و دوستان، توانستم یکسری عادت خوب برای خودم بازسازی کنم، و یا بسازم.
من آدم کتابخوانتری شدهام! به صورتی که از اول فروردین تا الان بیشتر از چهار کتاب را تمام کردهام. آفرین به من!
و خب، با فیلم و سریال هم بیشتر ارتباط برقرار کردهام. البته، نه زیاد. صرفا چندتایی که برای من جالب بودند را فرصت شده که به آنها توجه کنم. چرا حس کردم طوری گفتم که انگار فیلم دیدن عیب است! در حالی که نیست و اصلا ربطی نداشت. بگذریم.
به آن فکر میکردم که در دو سال اخیر چقدر شاهد مرگومیر شدهام! اشارهای نکنم بهتر است. سکوت میکنم که این سکوت معنادار است. به قول شاعر "زبان بازی به حرف و صوت، معنی را زیان دارد".
از عادات خوبی که برای خودم گرفتهام رفتن به باشگاه است. کلا، این اواخر خیلی مصمم بودم که فعالیت فیزیکی خودم را بیشتر کنم و زیاد یکجا-نشینی نکنم. که بنا به شرایط شغلی ناگریز است.
راستی، قبل از این اتفاقات (جنگ) من به استفاده بهتری از هوشمصنوعی رسیده بودم! پرامپتهایی که مینوشتم حرفهایتر و با خروجیهای بهتر بودند :)
و بخاطر اینکه هیچ فعالیت حرفهای نداشتم سخت در عذابم. فکر اینکه چقدر عقب ماندهام و چقدر زمان از دست دادهام، ناچار مرا در خود محبوس میکند و من را با سوالات بیجواب رو در رو میکند.
خب، تقریبا با تاریخ امروز، 9 روز پیش تولدم بود! محمدرضا وارد نوزده سالگی شده بود. و اگر برایتان جالب باشد، برای خودم آرزوی فرصتهای زیاد یادگیری توی حوزه کسب و کار و تکنولوژی کردم. نه آرزوی سلامتی کردم، و نه هیچ چیز دیگری.
صرفا فرصت این باشد که تلاش کنم و تلاش کنم. ادامه بدهم، شرایط مصالحتبار باشد. در آخر، تنها امید من همین تلاش کردن است.
در آخر، متشکرم از شما که تا اینجا به غر زدن من گوش سپردید :)
بازگو کردن مشقله فکری ذهنمون بعضا به صورت عمومی، نه باعث بهتر شدن شرایط میشود، ولی باعث کمتر شدن فشار میشه. که خواستم با شما درمیون بذارم.
و در آخر، خوشحالم میشم از شما بشنوم و به قولی "باهم غُر بزنیم".