خاطرات یه جوجه شیمیست«1»


اول از همه به خاطر گذاشتن اسم شیمیست روی خودم از همه شیمیست ها علی الخصوص برکینگ بد خیلی معذرت میخوام ... امیدوارم منو به خاطر این توهین ببخشه و تویHFحل نکنه

دوشنبه بود... معلم زیستمون اومد سر کلاس و گفت :برای مسابقات ازمایشگاه باید یه گروه سه نفره از کلاستون بره کی داوطلبه؟

منم طی یک واکنش انتحاری دستمو گرفتم بالا و گفتم :من من

اینجوری بود که شیش ماه از سال دهمم توی ازمایشگاه گذشت ...یه گروه سه نفره بودیم شامل من و مهسا و رضوان ملقب به «الا»

روز اول که رفتیم از هر مدرسه ای دوتا گروه اومده بود یه دهم یه یازدهم... من نیز از اونجایی که خیلی نجیبم یه نگاه کوچولو خیلی کوچولو به پسرا انداختم و دیدم ای دل غافل یه اشنا... پسر خجالتی و خرخون همسایه مون ... تا حدود 20 دقیقه بعد داشتم با شانس خوبم سلام و علیک میکردم که گفتن برین داخل شروع کنید .

شاید باورتون نشه ولی وقتی معلم روبه رومون ایستاد یه لحظه باخودم گفتم این اقاهه با این همه ریش و پشم چرا مانتو سفید پوشیده ...ینی در این حد تباه بودم

مهسا که عاشق شیمی بود ...آلا هم باباش معلم شیمی بود ...منم این وسط نخودی بودم و هرچیزیو میدیدم برام جدید بود امااااا امااااا از اونجایی که یه چیزی داریم به اسم حفظ ظاهر... یه جوری نشون میدادم که انگار همین هفته پیش دکترای شیمیم رو از دانشگاه هاروارد گرفتم

هرچند ماباید ازمایش های فیزیک و زیست رو هم میخوندیم ولی ازمایش های شیمی از همه بیشتر بود ...

اون شب من تا صبح فقط وسایل ازمایشگاه رو از توی اینترنت در اوردم و خوندم که سری بعد که یکی بهم گفت: بشر رو بده .... من مث اسکولا به اون همه ظرف شیشه ای زل نزنم

فردا هم دوباره رفتیم ...میخواستیم ازمایش تشخیص گروه خونی رو انجام بدیم آلا با یک حرکت پتروس طور گف من خون میدم... استاد هم گفت بده مارال دستتو سوراخ کنه

منم از اونجایی که خیلی مهربونم اومدم اروم براش سوراخ کنم و به جای اینکه سریع بزنم و بکشم بیرون یواش فشار دادم غافل از اینکه دردش خییییییلی بیشتره... مدیونید اگه فکر کنید میدونستم

یه هفته همینجوری بود بعد از مدرسه میرفتیم پژوهشسرا صبح ساعت 7 میرفتیم مدرسه 5-6 برمیگشتیم خونه... روز مسابقه رسید ... حدود 20 تا مدرسه ی دخترونه بودیم و همین تعداد مدرسه پسرونه وبرای اینکه از راه بدر نشیم دخترا رو گذاشتن توی یه کلاس پسرا توی یه کلاس دیگه و من از این بابت ازشون متشکر بودم که راحت میتونستم بخوابم و نیاز به معذب شدن و متین بودن نبود ...

به ترتیب گروه هارو صدا میزدن که برن برای مسابقه... آلای همیشه استرسی دستاش میلرزید و جزوه ای که توی این چند روز نوشته بود مرور میکرد مهسای پوکر هم سرش رو کرده بود تو کتاب منم که شب تا صبح داشتم فیلم ازمایش میدیم و نکته های جزئی رو میخوندم خوابم میومد ...شاید بپرسین نکته جزئی واسه چیه تو بود؟ در جوابتون باید بگم واسه اینکه نشون بدم خیلی بلدم و کسی نفهمه من هنوز طرز کارکردن با خیلی از وسایل ازمایشگاه رو بلد نیستم و اسماشون رو هم به زور یاد گرفتم این نکات به دردم میخورد

یهو یه مرد قد بلند در و باز کرد و برای اینکه از بین پچ پچ بچه ها صداش برسه داد زد:

-نخبگان اینجاست؟

ما از جا پریدیم و گفتیم :-بله

-زود بیاین نوبت شماست

از جامون بلند شدیم و داشتیم اماده میشدیم که بریم یه دفعه دختر کناریم یه پوزخند زد و گفت:- حالا جدی جدی نخبه این؟

منم یه پشت چشم براش نازک کردم و گفتم :-نتایج که اومد میفهمی واقعا نخبه ایم

اصلا هم خودشیفته و پررو نیستم فقط حرصم گرفته بود حتی دلم میخواست زبونمو براش در بیارم و چشمامو لوچ کنم اما اون موقع بیشتر به اسکول بودنم پی میبرد تا نخبه بودن ...

یه قول یکی از کتابایی که خونده بودم

حرف زدن درد نداره اما گاهی وقتا درد حرف نزدن از بلند کردن یه پیانو سخت تره

اگه جوابشو نمیدادم مطمئنم تا چند سال بعد از دست خودم حرص میخوردم

رفتیم ازمایشگاه زیست...ازمایش اول ازمایش گروه خونی بود و من چون گروه خونیم مشخص بود خون دادم که احتمال اشتباهمون صفر بشه اصلا هم متقلب نیستیم

بعدش نوبت درس شیمی بود... یه ازمایش بود برای تشخیص رطوبت توی هوای بازدمی ...از آسونی ازمایشا میشد حدس زد حتی معلم ها هم حوصله نداشتن ازمایش های طولانی طرح کنن ... کافی بود کاغذ رو بگیری و روش فوت کنی

منم اومدم نشون بدم که خیلی بلدم موقع انداختن کاغذ کبالتIIکلرید گفتم:- این سمی هست یه پنس بدید با پنس بندازمش

اقاهه هم یه پنس بهم داد ...منم اروم رفتم که بندازمش امااااااااا چون من خیلی خوش شانسم... پنس هم با کاغذ از توی دستم افتاد توی سطل زباله منم اصلا به روی خودم نیاوردم و جوری برگشتم که انگار اصلا با پنس نرفتم ...ولی یاد گرفتم دیگه ادعای الکی نداشته باشم

یه جا دیگه هم همون اقا بهمون گفت :-قاشقک ها توی اون قفسه گذاشتن

-اسپاتول منظورتونه؟

سرشو به معنای تایید تکون داد و منم گفتم: ببخشید اسم های فارسیشون رو بلد نیستم

اصلا نمیبخشمتون اگه فکر کنید میخواستم بفهمه دوتا اسمش رو بلدم

بهترین خبر اون روز یه پیام بود که اومد روی گوشی مامانم

اولش کلی تشکر از همه به جز دانش اموزا

و تهش

برگزیدگان برای مسابقات ازمایشگاهی سال دهم دختران مدرسه نخبگان و سال یازدهم پسران مدرسه یاران مهدی

خیلی خوشحال شدم اونقدر که میتونستم تا مدرسه همون موقع یورتمه برم البته خوشحالیم بیشتر از اینکه برای قبولی باشه واسه ضایع کردن اون دختر حسود بود

.........................................................................

پ.ن:ببخشید پست خیلی طولانی شد

پ.ن:این خاطره اول بود و زیاد خوب نبود کلا اتفاقای باحالی اون اوایل برامون نمی افتاد

پ.ن:عکس بالا چیز خاصی نیست یه برم تیمول بلوئه که اب ریختیم روش

پست های بعد همراه با ازمایش ها عکساشون رو هم میزارم