
کمی ویکیپدیایی درباره جناب هاکسلی مطالعه کردم. خلاق، سرسخت و جسور. زیستشناسان معمولا نظرات جذاب و هیجانانگیز و متفاوتی نسبت به سایر اندیشمندان دارند (دست کم برای عامه مردم). جمله بالا را ایشان زندگی کردند. برخلاف توصیههای مذهبی که همواره انسان را به تبعیت و تقلید و تکرار سوق میدهند، اندیشه آقای هاکسلی قوت قلبی است برای باز یافتن و پیش رفتن.
در انیمیشن (2018)small foot کاراکتری وجود داشت که هر روز صبح برای بیدار کردن خورشید، سنگی به سرش میبست و با مهارتی سخت و البته موروثی خود را به صفحهای فلزی میکوبید. پسرش که به این رویه مشکوک بود او را به کمی فکر کردن دعوت کرد. پدر که کاری جز این نیاموخته بود و آن را میراث و موهبت و پیشه اجدادی میدانست در مقابل فکر کردن هم مقاومت نشان داد. تا روزی که سر و سنگش به آهن نرسید و صدایی برنخواست. اما خورشید و طبیعت کارشان را پیش بردند. القائات و باورها چنان در ذهن و روحش ریشه کرده بودند که مجال فکر کردن را هم از خود دریغ کرده بود.
گاهی چنان متعصبانه و البته از ترس از دست دادن باورها، آموختههای گذشته را روی سر و صورتمان میکشیم که اجازه دیدن و تجربه کردن ناشناختهها را از خودمان دریغ میکنیم.