
در تاریکی قدم میزد و از سرما به خود میلرزید .
همه جا ظلماتِ ظلمات بود!
مثل یک گنجشک کوچک که تو دست یه بچه گیر کرده میلرزید .
دستش روی قلبش گذاشته بود و فشارش میداد تا از سینش بیرون نپره.
میترسید موجوداتی که تو تاریکی پنهان شدن صدای قلبشو بشنون و پیداش بکنن، اینجوری معلوم نبود چه بلایی سرش میوردن.
لخ لخ کنان و آروم پاهاشو روی زمین میکشید.
بار ها در کتاب ها درباره کسانی که مجبور بودند شجاعت را انتخاب کنند شنیده بود اما حالا که نوبت خودش شده بود انقدر که خوانده بود راحت به نظر نمیرسید.
از یک طرف مطمئن بود داستان هایی برادرش درباره گرگینه هایی که شب ها توی اون حوالی پرسه میزنن دروغ گفته؛ اما از طرفی هم اون داستان ها رو باور کرده بود.
با شنیدن هر صدای کوچکی ناخودآگاه نفسش در سینه حبس میشد.
و از سوزش ریه هایش یادش میوفتاد نفس بکشد.
گاهی دست هایش را در اطرافش تکان میداد تا به چیزی برخورد نکند .
باتری چراغ قوه کوچکش حدود یک هفته پیش تمام شده بود برای همین آن را با خودش نیاورده بود.
ساده ترین سایه ها را مثل موجودات ترسناک تصور میکرد.
آرزو کرد همه این ها خواب باشد و ناگهان خودش را در رخت خواب گرمش ببیند.
بعد ناگهان به یک در رسید؛ لمسش کرد و فهمید به همانجایی رسیده که به دنبالش آمده بود.
در را به آرامی باز کرد و مواظب بود لولای قدیمی آن جیر جیر گوشخراشش را همانند آواز سر ندهد .
وارد شد و در را پشت سرش بست.امید وار بود به مکان اشتباهی نیامده باشد .
کلید چراغ را به سرعت پیدا کرد و با روشن کردن لامپ همه جا را نور فرا گرفت.
کاشی های سفید دیوار ها را پوشانده بود.
یه دور و برش نگاه کوتاهی انداخت. او موفق شد! درست آمده بود،نفس عمیقی کشید.
بلاخره توانسته بود از اتاقش به دستشویی برسد.
