اتاقم روز به روز هولناک تر میشود
پنجره ها هر سه وعده مرا میخورند
و استخوان هایم را
به دیوار تعارف میکنند...
پنجره ها
رو به درخت های خیابان لبخند میزنند
و در اتاق گوشتم را
برای شام امشب میتراشند...
پنجره ها بی آن که کسی بفهمد
با حفظ همان ظاهر دل انگیزِ لعنتی شان
به دیوار طعنه میزنند
و تلخ ترین گوشتِ این تن را
در مقابلش می اندازند...
بیچاره دیوار
قلبم را بالا می آورد و استخوان هایم را
روی به روی خود نگاه میکند
که پنجره به صلیبشان کشیده
و من تماشاچی تراژدی شامِ آخرم...
شعر: مأوا مقدم
