🌑 فصل ۵: فاصله
دو روز از گفتوگوی ریوان و مارن گذشته بود.
خانه ساکتتر از همیشه به نظر میرسید.
مارن هنوز مثل گذشته رفتار میکرد.
صبحها غذا درست میکرد.
به گیاهانش رسیدگی میکرد.
و گاهی سعی میکرد با ریوان صحبت کند.
اما ریوان دیگر مثل قبل جواب نمیداد.
---
هر بار که به مارن نگاه میکرد، همان جمله در ذهنش تکرار میشد.
«شورا از من خواست ازت مراقبت کنم.»
---
شاید مارن راست میگفت.
شاید واقعاً بعد از مدتی او را مثل پسر خودش دوست داشت.
اما حالا ریوان نمیتوانست مطمئن باشد.
---
آن عصر دوباره از خانه بیرون زد.
بیهدف در خیابانهای آسترال قدم میزد.
مردم هنوز مثل همیشه از او فاصله میگرفتند.
اما این بار دیگر برایش مهم نبود.
---
وقتی به میدان قدیمی شهر رسید، صدایی او را متوقف کرد.
---
«ریوان!»
---
آلیا بود.
---
دختر با دیدن او لبخند زد.
اما وقتی نزدیکتر شد، لبخندش محو شد.
---
«حالت خوبه؟»
---
ریوان شانه بالا انداخت.
---
«خوبم.»
---
آلیا اخم کرد.
---
«دروغ میگی.»
---
چند لحظه سکوت میانشان حاکم شد.
---
در گذشته، ریوان همه چیز را به آلیا میگفت.
هر سؤال.
هر ترس.
هر فکری که ذهنش را مشغول میکرد.
---
اما حالا...
نمیتوانست.
---
اگر مارن سالها حقیقت را پنهان کرده بود...
از کجا معلوم آلیا چیزی را پنهان نکرده باشد؟
---
این فکر آزارش میداد.
---
«ریوان؟»
---
او به خودش آمد.
---
«چیزی نیست.»
---
آلیا چند لحظه نگاهش کرد.
---
«هر چی هست، لازم نیست تنهایی تحملش کنی.»
---
ریوان چیزی نگفت.
---
برای اولین بار، نتوانست به حرفش اعتماد کند.
---
همان شب، در اتاقش نشست و نامه را دوباره خواند.
---
«تمام شاهدان حذف شدند.»
---
اگر این درست بود...
پس هنوز کسانی وجود داشتند که حقیقت را میدانستند.
---
و او باید پیدایشان میکرد.
---
حتی اگر مجبور میشد به تنهایی این کار را انجام دهد.
---
در اعماق تاریکی زیر شهر...
ترک دیگری روی مهر باستانی ظاهر شد.
---
و صدایی آرام زمزمه کرد:
> «تنهایی...»
«بهترین آغاز است...»
---
پایان فصل ۵