ویرگول
ورودثبت نام
aryan mz
aryan mz
aryan mz
aryan mz
خواندن ۳ دقیقه·۱ روز پیش

فصل اول:شب نفرین

فصل اول: شب نفرین

باران آرامی از بامداد بر شهر آسترال می‌بارید.

قطره‌ها روی سقف‌های سفالی خانه‌های قدیمی فرود می‌آمدند و در جوی‌های سنگی کنار خیابان جمع می‌شدند. آسمان از ابرهای تیره پوشیده شده بود و نور خورشید تنها به شکل سایه‌ای کم‌رنگ از پشت آن‌ها دیده می‌شد.

خانه کوچک مارن در انتهای محله‌ای قدیمی قرار داشت.

خانه‌ای ساده با دیوارهای سنگی و سقفی چوبی که سال‌ها در برابر باد و باران مقاومت کرده بود.

صدای خرد شدن هیزم سکوت صبح را شکست.

مارن کنار اجاق نشسته بود و تکه‌های چوب را در آتش می‌انداخت.

موهای سفیدش زیر نور شعله‌ها می‌درخشید.

چهره‌اش پر از چین و چروک بود، اما نگاهش هنوز آرامش خاصی داشت.

در اتاق کناری صدای قدم‌هایی شنیده شد.

ریوان از خواب بیدار شده بود.

پسر هفده‌ساله‌ای با موهای تیره و چشمانی که همیشه خسته به نظر می‌رسیدند.

او وارد آشپزخانه شد و بدون حرف روی صندلی نشست.

مارن نگاهی به او انداخت.

«خوب خوابیدی؟»

ریوان شانه بالا انداخت.

«مثل همیشه.»

مارن لبخند محوی زد.

«پس یعنی نه.»

ریوان پاسخی نداد.

چند لحظه فقط صدای باران شنیده می‌شد.

سپس نگاه ریوان به پنجره افتاد.

مردم از همان صبح مشغول آماده شدن برای شب بودند.

برخی جلوی در خانه‌هایشان نمادهای محافظتی نصب می‌کردند.

برخی شمع روشن می‌کردند.

و بعضی زیر لب دعا می‌خواندند.

ریوان آهی کشید.

«باز شروع شد.»

مارن متوجه منظورش شد.

«هر سال همینطوره.»

«هفده سال گذشته. هنوز از یه افسانه می‌ترسن.»

مارن برای لحظه‌ای سکوت کرد.

«مردم همیشه از چیزهایی که نمی‌فهمن می‌ترسن.»

ریوان نگاهش را از پنجره نگرفت.

«و منم یکی از اون چیزهام؟»

مارن جواب نداد.

سکوتش از هر پاسخی سنگین‌تر بود.

بعد از صبحانه، ریوان از خانه بیرون زد.

هوای شهر سردتر از همیشه بود.

بازار شلوغ بود، اما حال و هوای عجیبی داشت.

انگار همه منتظر اتفاقی بودند.

همین که ریوان وارد خیابان اصلی شد، نگاه‌ها به سمتش برگشت.

یک زن دست پسر کوچکش را گرفت و از او دور شد.

دو مرد میانسال که کنار مغازه آهنگری ایستاده بودند، زیر لب چیزی گفتند.

«خودشه.»

«فکر می‌کردم امروز از خونه بیرون نیاد.»

«کاش هیچ‌وقت به دنیا نمی‌اومد.»

ریوان شنید.

اما وانمود کرد نشنیده است.

سال‌ها بود که این حرف‌ها را می‌شنید.

هر روز.

هر ماه.

هر سال.

اما دردشان هیچ‌وقت از بین نرفته بود.

فقط یاد گرفته بود نشانش ندهد.

در انتهای بازار، چند کودک مشغول بازی بودند.

یکی از آن‌ها ریوان را دید.

لبخندش محو شد.

چیزی در گوش بقیه گفت.

ناگهان همه ساکت شدند.

سپس یکی از بچه‌ها سنگ کوچکی برداشت.

و به سمت ریوان پرتاب کرد.

سنگ به شانه‌اش خورد.

چند کودک خندیدند.

اما ریوان فقط به راهش ادامه داد.

او خسته‌تر از آن بود که واکنشی نشان دهد.

«ریوان!»

صدایی آشنا باعث شد بایستد.

وقتی برگشت، آلیا را دید.

دختری که تقریباً تنها دوستش در تمام شهر بود.

آلیا با لبخند به سمتش آمد.

اما وقتی آثار خاک روی لباسش را دید، اخم کرد.

«دوباره؟»

ریوان لبخند تلخی زد.

«چیز جدیدی نیست.»

آلیا با ناراحتی به بچه‌هایی که دور می‌شدند نگاه کرد.

«یه روز از این کارشون خسته میشن.»

«نه.»

«چرا؟»

ریوان نگاهش را به خیابان دوخت.

«چون از من نمی‌ترسن.»

«پس از چی می‌ترسن؟»

چند ثانیه سکوت کرد.

«از چیزی که فکر می‌کنن هستم.»

آن شب، وقتی چراغ‌های شهر یکی‌یکی خاموش می‌شدند، ریوان روی تپه مشرف به آسترال ایستاده بود.

همان جایی که هر سال می‌آمد.

باد سردی می‌وزید.

چراغ‌های شهر زیر پایش مانند ستاره‌هایی کوچک می‌درخشیدند.

او نمی‌توانست خانواده‌اش را به یاد بیاورد.

اما همیشه در این شب احساس می‌کرد چیزی را گم کرده است.

چیزی که هرگز فرصت شناختنش را نداشته.

در همان زمان...

در اعماق تاریکی زیر شهر...

جایی که هیچ انسانی قدم به آن نمی‌گذاشت...

مهری عظیم در دل سنگ قرار داشت.

روی سطح آن هزاران نشانه جادویی حک شده بود.

قرن‌ها بود که این مهر دست‌نخورده باقی مانده بود.

اما امشب...

صدای ترک خوردن آرامی در تاریکی پیچید.

خطی باریک روی سطح مهر ظاهر شد.

و صدایی بسیار ضعیف در تاریکی نجوا کرد:

«بالاخره... پیدات کردم... ریوان...»

سپس سکوت همه جا را فرا گرفت.

اما چیزی در اعماق آسترال بیدار شده بود.

شبمی
۰
۰
aryan mz
aryan mz
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید