Nana
خواندن ۲ دقیقه·۲۴ روز پیش

پرنده‌ای در قفس‌طلا به نام دختر


جالبه که خودم یک رفاه نسبی دارم و تو یک خانواده خیلی معمولی بزرگ شدم، ولی علاقه شدید به کار کردن تو بیرون رو دارم. مردم فکر میکنن این بخاطر بیشتر خواستنه،و اینجوری میپرسه تو که داری درحد معمولی خوردوخوراکت اوکیه، داری هر از گاهی لباس و کفش بگیری خانواده بهت پول میدن چرا بازم میخوای کار کنی بری بیرون با مردم سروکله بزنی؛

چرا یکبار از این شخص نمیپرسن دلیلت چیه شاید یک دلیل بالا تر از فقط بیشتر خواستن داشته باشه.

آره بیشتر میخوام اما برای چی:

اول از همه قلبم، عاشق کار کردنم شاید مثل یک دستفروش بخوام باشم یا شاید یک رئیس بلند مرتبه، یک آدم معمولی سرهرکاری، میخوام تجربه کنم با آدمای جدید آشنا بشم، زندگی کنم.

درآمدی که اگر داشته باشم به مردم کمک کنم با یک عروسک دل یک بچه رو شاد کنم، از یک دستفروش برای حمایت خرید کنم....

آدم وقتی درآمد مستقل داشته باشه آزاد تره لازم نیست جواب پس بده؛ چرا رفتی از دستفروش بازم خرید کردی به چه درد میخوره، شاید الان به درد من نخوره اما میدونم دل اون طرف رو شاد کردم.

این جالبه که مستقل شدن برام آرزو شده و جالبه خانواده ایرانی نمیخواد بزاره یک «دختر» مستقل بشه.

پدرم میگه چرا یک دختر باید کار کنه چی برات کم گذاشتم و....

درسته میدونم میخواد ازم در برابر سختی‌ها محافظت کنه میدونم داره جسم فیزیکی من رو بی‌نیاز میزاره اما، قلبم چی؟ نمیتونم آرزو بزرگ داشته باشم؟ از این تبعیض اسمی ها بدم میاد اما، نمیتونم مثل مرد آزادانه بیرون برم، کار کنم و تجربیات جدید و زیبا داشته باشم؟ چرا؟

چون من یک دخترم.

میگن فقط درس بخون کارمند شو هم پول درمیاری با اون پول هر کار میخوای بکن...

اما من از کارمندی بیزارم؛یک کارمند نمیتونه آرزوهای بزرگی داشته باشه.

فقط دلم میخواست بگم ممکنه تو دل یک دختر چی ها بگذره.

هر از گاهی به ذهنم میاد انگار مثل یک پرنده‌ام داخل یک قفس طلا که آسمونو میبینه و میخواد پرواز کنه اون اون قفس طلا رو نمیخواد اما بغیه چون اون قفس طلا رو نمیخواد سرزنشش میکنن میگن ناشکری میکنی.

ولی آخرشم کسی به درد دل اون پرنده در قفس اهمیت نمیده.


شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید