خواست چیزی بگه که در اتاق با شدت باز شد.
مهگل مثل همیشه بدون در زدن اومد تو. از خوشحالی بالا و پایین میپرید.
ـ مامان! بابا! اومد!
هر دو با تعجب نگاهش کردیم.
ـ داداشم اومده!
خنده روی لبش نشسته بود و برق شادی توی چشمهاش میدرخشید.
اونقدر خوشحال بود که برای چند لحظه، تمام ترسها و نگرانیهای من رو از یادم برد.
یزدان با تعجب از جاش بلند شد.
ـ مازیار اومده؟ مگه قرار نبود هفته دیگه بیاد؟
مهگل فرصت جواب دادن نداد و از اتاق بیرون دوید.
من و یزدان هم پشت سرش راه افتادیم.
هنوز به هال نرسیده بودیم که صدای خنده مازیار توی خونه پیچید.
مهگل خودش رو توی بغل برادرش انداخته بود و مثل بچگیها ولکنش نبود.
ـ دلم برات تنگ شده بود.
مازیار موهاش رو به هم ریخت و خندید.
ـ منم همینطور جوجه.
وقتی نگاهم به پسرم افتاد، دلم گرم شد. چند قدم جلو رفتم و بغلش کردم.
ـ خوش اومدی مادر.
دستش رو دور شونههام حلقه کرد و پیشونیم رو بوسید.
ـ قربونت برم مامان.
یزدان هم جلو اومد و محکم بغلش کرد.
چند لحظه بعد هر چهار نفر کنار هم ایستاده بودیم و خونه دوباره رنگ زندگی گرفته بود.
نگاه از صورت بچههام برداشتم و لبخند زدم.
کاش میشد زمان همینجا متوقف بشه...
کاش میشد هیچ رازی وجود نداشته باشه که آرامش این خونه رو به هم بزنه.اما ته دلم خوب میدونستم آرامش این روزها، بیشتر شبیه سکوت قبل از طوفانه...