قسمت پنجم
همه دور هم نشسته بودیم. هنوز ذوق اومدن مازیار از دلم نرفته بود.
رو بهش کردم و گفتم:
ـ پسرم، تو که گفته بودی هفتهی دیگه میای. چی شد که امروز سر و کلهت پیدا شد؟
هنوز حرفم تموم نشده بود که مهگل با شیطنت گفت:
ـ میخواد زن بگیره!
مازیار سریع دستش رو روی دهنش گذاشت.
ـ مهگل! بس کن.
من و یزدان با تعجب بهش نگاه کردیم. منتظر بودیم خودش توضیح بده.
مازیار با خنده گفت:
ـ نه مامان... قرار بود سوپرایزتون کنم.
همین که دستش رو از روی دهن مهگل برداشت، اون نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ داره دروغ میگه مامان!
یزدان اخم ساختگیای کرد و گفت:
ـ دخترم، به داداشت نمیگن دروغگو.
مهگل لبهاش رو جمع کرد و صورتش رو با حالت قهر اون طرف برگردوند.
همه از قیافهش زدیم زیر خنده.
همون موقع گوشی یزدان زنگ خورد.
یاسر، برادر بزرگش بود.
ظاهراً خبر رسیدن مازیار به گوششون رسیده بود. قرار شد فردا شب همراه لیلا بیان خونمون.
همون لحظه ذهنم رفت سمت شام فردا و چیزهایی که باید آماده میکردم.
نگاهی به مهگل انداختم.
هرچقدر سعی میکرد عادی رفتار کنه، استرس رو میشد از نگاهش خوند.
حاجآقا یاسر مرد محترم و دلسوزی بود. لیلا هم زن مهربون و خونگرمی بود؛ اما گاهی رفتارهایی ازش میدیدم که ریشه توی گذشته داشت. هیچوقت به دل نمیگرفتم. همیشه با خودم میگفتم یه روز حقیقت رو میفهمه و نظرش عوض میشه.
ـ مامان؟
با صدای مازیار به خودم اومدم.
هر سه نفر زل زده بودن بهم.
ـ جانم؟
خندید و گفت:
ـ حواست کجاست؟ داشتم یه چیزی میگفتم...
معلوم بود برای گفتنش مردده.
ـ چی شده پسرم؟
هنوز لب باز نکرده بود که مهگل دوباره پرید وسط حرفش.
ـ همکارشه مامان. داداش ازش خوشش اومده. دختر خیلی خوبیه، منم قبلاً باهاش حرف زدم.
مازیار با ناله گفت:
ـ مهگل... اجازه میدی خودم بگم؟
مهگل خندید.
ـ تا تو بخوای خجالت کشیدنت تموم بشه، من خواستگاری هم رفتم برات!
من و یزدان دوباره زدیم زیر خنده.
بالاخره مازیار خودش شروع کرد به تعریف کردن.
از همکارش گفت، از اخلاقش، از خانوادهش و از اینکه مدتیه همدیگه رو میشناسن.
بعد گوشیش رو آورد جلو و عکس دستهجمعی محل کارشون رو نشونمون داد.
با انگشت به دختری که گوشه عکس ایستاده بود اشاره کرد.
ـ این همونه...
دختر آروم و متینی به نظر میرسید.
گفت قرار گذاشتن هر کدوم با خانوادههاشون صحبت کنن و اگه همهچیز خوب پیش رفت، رسمی جلو برن.
همون لحظه با خودم فکر کردم...
واقعاً بچههام انقدر بزرگ شده بودن که کمکم وقت ساختن زندگی خودشون رسیده بود.
مهگل هم ولکن مازیار نبود و مدام سربهسرش میذاشت.
خندههای اون دوتا خونه رو پر کرده بود.
هرکسی اونا رو کنار هم میدید، باورش نمیشد فقط یک سال اختلاف سنی دارن.
آخر شب، وقتی همه خسته شده بودیم، مازیار و یزدان خریدهایی رو که گفته بودم آوردن خونه.
من مشغول برنامهریزی برای شام فردا بودم، اما یه گوشه دلم هنوز آشوب بود.
دلشورهای که نمیدونستم از کجا اومده...
فقط حس میکردم قراره خیلی زود، آرامش این خونه دوباره به چالش کشیده بشه.