مگه آدم از زندگی چی میخواد جز یه خیال آسوده؟ همش ترس اینو دارم که یه اتفاق جدید بیفته و آرامشم رو بهم بزنه؛ حس خیلی بدی دارم دلم میخواد داد بزنم، دلم میخواد چشمامو ببندم و وقتی بیدار شدم ببینم خیلی چیزا فقط یه کابوس بودن. دلم پُره از حرفایی که باید میزدم و نزدم! نمیدونم پیش کی باید خودمو خالی کنم... چقد دلم میخواد بخوابم و کسی نیاد بیدارم کنه؛ نمیدونم چرا اخیرا انقد عاشق خواب شدم، شاید به این خاطره که اونموقع خوابم و کمتر افکار ناراحت کننده میان سراغم؛ دلم میخواد از همهچی فرار کنم و برم تو کنج خلوت خودم...

گاهی حرف زدن باعث میشه، باری که رو قلبت سنگینی میکنه سبکتر شه؛ پس نباید همیشه خودتو مجبور به تحمل کنی؛ مجبور به اینکه تنهایی هر غصهای رو حمل کنی؛ بعضی وقتا هم خوبه که احساسات به جای حبس شدن تو سینهامون ابراز بشن؛ به هر حال من میدونم که میتونم از پسش بربیام با امید به کسی که منو خلق کرده...

هوای بعد باران برای پیادهروی سخت میچسبید؛ شوق عمیقی درون قلبم بنا شده بودـ دفتر طراحیام را برداشتم و قدم در راه گذاشتم، دلم میخواست از منظرهٔ داخل جنگل نقاشی جدیدی بیافرینم و آن را برای همیشه در دفتر خاطراتم به یادگار بگذارم. درون مسیر کفشهایم مدام در گل فرو میرفت زیرا باران زمین را حسابی خیس کرده بود با این حال به راهم ادامه دادم، از دور فرش گلدار سبز رنگی که طبیعت برایم پهن کرده بود را میدیدم. وقتی رسیدم روی سبزهزار دراز کشیدم تا از خستگیام بکاهم، اندکی چشمهایم را بستم و به کنسرت گروهی پرندگان گوش سپردم؛ از عمق جان احساس آرامش میکردم.
