ویرگول
ورودثبت نام
🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏
🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏و‌ سبز‌ خواهی‌‌شد؛ با‌ باریکه‌ کوچکی‌ از ‹ نور › ! - مبتلا به قلم🤍☕
🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏
🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

«گفتگوی درونی»

گنگ و گیج و مبهوتم؛ احساس می‌کنم در کمال بی‌تفاوتی به سر می‌برم. نمی‌دانم چگونه با مسائل و دشواری‌های زندگی رو به رو بشوم؛ انگار به اندازه کافی قدرت سازگاری با مشکلات را ندارم. گاهی با خودم می‌گویم آدم‌ها چگونه روزشان را شب می‌کنند؟ در طول روز به چه کارهایی می‌پردازند؟ دلم می‌خواهد با پاسخ به این سوالات از یکپارچگی و تکراری بودن روزهایم بکاهم، روزهایی که بیشتر از هر چیزی با فکر و خیال سپری می‌شوند. من می‌ترسم از انزوایی که خودم آجر به آجرش را روی هم چیدم و خانهٔ‌ای برای خویش ساختم خانه‌ای از جنس سکوت، از جنس فاصله، از جنس تنهایی، آری تنهایی! هدف من از ساخت این بنای مستحکم در امان ماندن از آسیب‌هایی بود که ممکن بود آدم‌ها به من وارد کنند، مثل ناامیدیِ امیدی که به آنها بستم یا هر ضربهٔ دیگری. بعد از این را دیگر نمی‌دانم؛ اصلا نمی‌دانم فاصلهٔ گرفتن به تدریج از اجتماع به مدت ۹ سال برایم خوب بوده یا خیر! فقط می‌دانم در این مدت بیشتر از همه با خودم حرف زدم، بیشتر از همه به دیوارهای اتاق خیره شدم و بیشتر از هر چیزی مکالمهٔ ذهنی با آدم‌ها داشتم. این فاصله گرفتن فقط به انسان‌ها محدود نمی‌شد دیگر حتی مثل گذشته در باغچه برای خودم باغبانی نمی‌کردم، برای دیدن بزهایمان ذوقی نداشتم و یک برگ علف هم جلویشان نمی‌ریختم؛ وقتی فامیل گرد هم می‌آمدند من گوشه‌ای دور از همه می‌نشستم بدون اینکه کلامی بر زبان بیاورم یا تمایلی به شنیدن صحبت‌های آنان داشته باشم، نسبت به اتفاق‌های روزمره بی‌تفاوت بودم و خبرعا دیرتر از همه به گوش من می‌رسید، حتی دیگر دوستان زیادی هم نداشتم، کم‌کم ارتباط من با انسان‌ها کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر می‌شد. گاهی تنهایی موجب لذت و گاهی موجب عذاب بود، با این فکر که از آدم‌ها دورم و وقتم با آنها تلف نمی‌شود، گاهی تنهایی را عمیقا احساس می‌کردم و از این موضوع غمگین می‌شدم و می‌‌رفتم با گیاهان درون باغچه سر صحبت را باز می‌کردم، چرا که اطمینان داشتم آنها از ویژگی رازداری برخوردارند؛ ولی انسان چی؟ ممکن است از هر کلامت خنجری بسازند برا حمله به تو! در این مدت استرس و اضطراب زیادی را متحمل شدم.

خب خب! همهٔ این‌ها باعث شد قدرت ارتباط‌گیری ضعیفی داشته باشم؛ به طوری که نمی‌دانستم با آدم‌ها چگونه صحبت کنم، از چه چیزی صحبت کنم؟ و این موضوع خیلی‌ها را گلایه‌مند می‌کرد. برای همین بعد از مدت‌ها سعی کردم این چرخه را از بین ببرم و به قولی مثل مجسمه‌ها رفتار نکنم؛ نخست نشستن در جمع و گفتگو با افراد برایم زجرآور بود چرا که من به خلوت خودم عادت کرده بودم با این وجود دارم سعی می‌کنم حرف بزنم. این روزها پیشرفت رو تا حدودی احساس می‌کنم؛ دلم می‌خواد بیشتر از گذشته به رویدادها توجه کنم.

پ. ن: هنوز هم برام سواله بدونم بقیه چجوری روزشونو شب میکنن؟

استرس و اضطرابانزواغمگینفکر و خیالگفتگوی درونی
۲
۰
🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏
🤍𝑴𝒂𝒉𝒗𝒊𝒏
و‌ سبز‌ خواهی‌‌شد؛ با‌ باریکه‌ کوچکی‌ از ‹ نور › ! - مبتلا به قلم🤍☕
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید