مدتها بود که اینجا چیزی ننوشته بودم. راستش را بخواهید، غرق شده بودم؛ نه در سکوت، که در هیاهوی ساختن و تغییر دادن.
من مهندسی کامپیوتر خواندهام؛ رشتهای که به ما یاد میدهد همهچیز باید منطق داشته باشد، صفر و یک باشد و طبق الگوریتم پیش برود. اما وقتی وارد دنیای واقعیِ کار شدم، فهمیدم «آدمها» و «پروژهها» شباهتی به کدهای تمیزِ روی اسکرین ندارند. آنها زنده هستند، منعطفاند و گاهی به شدت آشفته.
در این مدت، مسیرم از میانِ کوچینگ و چابکی (Agile) گذشت.

اگر بخواهم خیلی ساده بگویم، تمام تلاشم در این ماهها این بوده که پلی بزنم بین آن منطقِ مهندسی و این پیچیدگیهای انسانی. یاد گرفتم که چابک بودن، فقط یک متدولوژی برای تحویلِ سریعترِ پروژه نیست؛ یک جور «شفافزیستن» در محیط کار است. اینکه یاد بگیریم چطور میانِ آشوبِ پروژهها، نظمی منعطف بسازیم که هم تیم در آن نفس بکشد و هم سیستم به جلو حرکت کند.
حالا، بعد از ماهها تجربه کردن، اشتباه کردن و یاد گرفتن، دوباره به کلمات برگشتهام.
میخواهم از این به بعد اینجا از تجربههایم بنویسم؛ نه به زبانِ کتابهای مدیریتی، بلکه به زبانِ کسی که هم کد زدن را چشیده، هم کوچینگ را بلد است و هم حالا مسئولِ نظم دادن به قلبِ تپندهی پروژهها (PMO) در یک فضای واقعی است.
میخواهم بنویسم که چطور میشود مهندس بود و «انسان» ماند؛ چطور میشود دیتامحور بود و «روایت»ها را از یاد نبرد.
سلام دوباره به ویرگول، و سلام به دنیای جدیدی که در آن ایستادهام.