رمانهای جنگی ایران، پر از لحظاتیه که در میان هیاهوی فشنگ و باروت، انسانیترین و عاطفیترین لایههای روح بشر رو به تصویر میکشن. این جملات معمولاً ترکیبی از دلتنگی، انتظار، و عشقی هستن که زیر سایه مرگ، جون گرفته.

رمان «زمین سوخته» - احمد محمود
ئی جنگ، ئی جنگ لعنتی مثه یه جانور خونخوار داره جوانها رو میخوره - بار سنگینش رو دوش آدمای یه لا قباس - حرف مفت می زنی برادر. جنگ جنگ امپریالیستیه - ضد امپریالیستیه. ما داریم با آمریکا می جنگیم! - با آمریکا می جنگیم اما ئی جوانهای عراقی هستن گه جسداشون تو بیابانها خوراک جانورا میشه - دلت برای عراق میسوزه؟ - دلم برای همه اونایی میسوزه که ناخواسته طعمه جنگ شدن. فرق نمیکنه... ما میتونیم کنار همدیگر زندگی کنیم. همدیگر را دوست داشته باشیم. اما حالا؟ زندگی داغون شده... تکه پاره شده... هر خانواده خوزستانی سه چهار تکه شده تو سه چار تا شهر... تو سه چار تا اردوگاه... پدر اونجا، پسر تو جبهه، دختر تو بیمارستان، مادر تو اردوگاه... تف!
رمان «شطرنج با ماشین قیامت» - حبیب احمدزاده
خدایا! تو خودت بهتر از هر کسی میدونی که همهی این بچهها، میتونن از این شهر برن و مثل خیلیها که ادعای بندگی ات رو دارن راحت یک گوشه بشینن و فقط دعا کنن. پس به این حرکت، برکت بده!
رمان «سفر به گرای ۲۷۰ درجه» - احمد دهقان
مادر چادر به سر از در اتاق می زند بیرون. ساک را می اندازم رو دوشم. نگاهم به رویا می افتد که رو به دیوار ایستاده و گریه می کند. کنارش رو دو پا می نشینم. دست می گذارم رو شانه هاش و بغلش می گیرم. پنجه های کوچکش را رو صورت می کشد و می گرید. می بوسمش. انگشتانش را فرو می کند تو چشم هایش. بغلش می کنم و تا پشت در خانه می آورمش. بعد می گذارمش زمین و مادر را در آغوش می گیرم. مادر می گوید: «نامه...نامه بنویس، به ما رحم کن. به مادرت رحم کن. به این بچه ها رحم کن، ما را بی خبر نذارا.»
رمان «پل معلق» - محمدرضا بایرامی
منشی آتش بار گفت: « لازم نیست از کسی بپرسی. اون جا آخر خطه. خودت متوجه می شی.» با آن صورت سه تیغه و خط ریش بالای گوش، بهش نمی آمد که ادای پدربزرگ ها را دربیاورد. چنین علاقه ای هم شاید نداشت و فقط می خواست آن حس خود مهم بینی اش را به رخ بکشد. این را که از همه جا خبر دارد، حتی از جایی آن قدر دور. انگار هرجا آتش باری بود زیر نظر او اداره می شد یا او کسی بود که وظیفه داشت به امور آن ها سر و سامانی بدهد، جیره ی ماهانه شان را رد کند یا نهست و فرارشان را. در عین حال تو صورتش حماقتی دیده می شد
رمان «آواز نیمه شب» - داوود غفارزادگان
چطور آدم از اینها ننویسد؟ سنگ هم باشد، میترکد. بالاخره یکی باید از «بوی نان» بنویسد. از آن خواهر و برادر تبریزی یا مال هرکجا که میخواهند باشند. من مدتهاست به این نتیجه رسیدهام. چند ماه پیش قصهای فرستادم به یکی از مجلههای کودک و نوجوان. روزها منتظر ماندم. هر هفته میرفتم دکهٔ سر خیابان و مجله میخریدم، اما داستانم را چاپ نکردند که نکردند. بعد یک دفعه، بعد از چند ماه یک روز احمد را دیدم که بدوبدو آمد خانه. مجله دستش بود. نشانم داد و گفت که اسمت را چاپ کردهاند.
رمان «در شعلههای آب» - سید مرتضی مردیها
هر کس شکل و شمایلی دارد و قد و قامتی و لابد گذشتهای و سابقهای. اما الان همه با هماند. درهماند. فرشی با زمینه واحد، اما نقشهای مختلف. یکی اضطراب، یکی اطمینان. یکی بیخیال، یکی خوش خیال. یکی رگ جانش به چای و سیگار بسته، یکی شام و نهار را هم از یاد برده. یکی اشکهای فراق و دلتنگی غربت را هم لابه لای اشکهای مناجات خالی میکند، یک نه این به چشمش اشک میآورد، نه آن. با این همه ، همه رزمندهاند. قیافهها همه ناآراسته، نگران سرنوشت.