موتوری

-بریم؟

-کجا میری؟

-حوالی آریاشهر، مسافرکشی می کنی دیگه؟

چهار زانو و پشت به فرمان روی موتور نشسته بود و به جای نامعلومی خیره شده بود، در حالی‌که به سمت فرمان می‌چرخید و سوییچ را داخل قفل استارت می‌گذاشت، جواب داد:

-آره، همیشه چقد میدی؟

-هشت تومن

-باشه بریم، سوار شو

کیفم را توی بغلم گرفتم و صبر کردم تا موتور را روشن کند، با اولین تلاش روشن شد و من سوار شدم. قبل از این‌که کامل روی موتور جا بگیرم حرکت کرد، کلاه کاسکت رنگ و‌ رو رفته سابقا قرمزی از تلق جلوی موتور آویزان بود. عقربه دور موتور مثل مرغ تازه ذبح شده‌ای که بی‌هدف اینسو و آنسو میدود تا سر را پیدا کند و جان را از کف‌ ندهد، بین اعداد صفحه مدور با سرعت زیاد میرفت و میامد.

دهانم را به گوش‌هایش نزدیک کردم و در حالی‌که سعی می‌کردم خیلی بلند حرف نزنم، گفتم:«بدجور توی فکر بودی هااا!»

جواب داد:«آره، فکرم خیلی مشغوله، حالم بد جوری گرفته ست، اصلا حواسم نبود»

-قضیه عشق و عاشقیه؟ تو فکرش بودی؟

-هااان؟ نه داداش... یک جفت کفتر تهرونی داشتم...نژاد اصل تهرون...چهارتا جوجه ازشون کشیدم، باباشون یه روز رفت، بعدشم مامانشون رفت، سه تا شون مرده بودن، یکیشون مونده بود، اونم امروز رفت...

-چه حیف، اونم مرد؟

-نه بابا، کلی زحمت کشیدم تا زنده نگهش داشتم...مامان و بابا نداشت...توی همین کوچه پایینی، از پشت بوم افتاد، پرواز بلد نبود، اومدم پایین دنبالش بگردم دیدم یه جا رو دیواره، اومدم با دمپایی بزنم که بیفته توی دستم، تا دمپایی خورد بهش پر کشید و رفت، انگار صد ساله پرواز بلده...رفت...

-چه باحال

-میگن باد آورده رو باد میبره، اینا دونه ای پونصد تومن می ارزن! ولی من جفتشون رو بیست تومن خریده بودم، میخواستم نسلشون رو داشته باشم، ولی نشد...یه دونه ماده دیگه تهرونی دارم...میدونی که نژاد تهرانی بهترین نژاده...قشنگ هفت-هشت ساعت تو آسمونه... پرواز میکنه...بعدم برمیگرده...ولی این رفت.

با خودم فکر کردم«چه دنیای خوبی داره، کفتر و تمام!»

شاید جنس داشتنی هایی که به داشتنشان خوشبختیم متفاوت باشد، اما رفتنشان چقدر شبیه هم است. درست در لحظه ای که فکر میکنی به دستشان آورده ای، پر می کشند، به همین سادگی.

پشت چراغ قرمز ایستاد و پای چپ را اهرم کرد. یک پا برای تعادل دو نفر، چه بسیار آدم هایی را میشناسیم که دو پای سالم هم نتوانسته به متعادل بودنشان کمک کند. مصنوعات بشر گاهی بیشتر از آنچه سازنده به فکرش بوده مفیدند، جور دیگر باید دید.

-همش دارم فکر میکنم یعنی میشه برم خونه ببینم برگشته؟...از صبح که پریده تا الان که ساعت...راستی ساعت چنده؟

-پنج دقیقه به مونده به پنج

-آره تا الان چهار بار رفتم خونه و سر زدم...ولی نیومده...دیگه تا شب نمیخواستم برم...ولی همین پایینه خونه ام...شما رو پیاده کردم یه سر میزنم...نیومده بود دیگه تا شب سر نمیزنم

-ایشالا برمیگرده

با خودم فکر کردم:» قاعدتا باید برگرده، گرسنگی برش میگردونه« یاد وحشی بافقی افتادم

»دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشه بامی که پریدیم، پریدیم...«

سعی کردم درازای عمر کفتربازی را در تاریخ محاسبه کنم، به نتیجه خاصی نرسیدم، بهترین راه همان جستجو در گوگل است اما پشت موتور درآوردن گوشی از جیب مصائب خودش را دارد. به ذهن سپردم به محض پیاده شدن ویکیپدیا را زیر و رو کنم. اما ناله ها و تهدیدهای عاشقانه، از همان اولین روز ظهور آدم با فرزندانش بوده، فارغ از جنس و نژاد و اعتقاد، فقیر و غنی، نخبگان و میانمایگان در این حس مشترکند.

-اگه برگرده به خاطر خودت برمیگرده یا آب و دون؟

-فقط برگرده، اونش مهم نیست، ولی شما فک نکن حیون نمی فهمه...درسته آب و دونش رو میدی ولی اگه دلش باهات نباشه نمیمونه، میدونی چه جوری کفتر رو جلد میکنن؟

-نه، اتفاقا میخواستم ازت بپرسم

-ببین پرهاشو میزنی...یه ماه جلوش آب و دون باشه...آسمون رو ببینه...عادت میکنه...میمونه...پرهاش که دربیاد پرواز میکنه بعدم برمیگرده...البته الان دیگه راحت شده...یه جفت نر وماده میگیری...پر ماده رو میزنی...آب و دون میذاری...نر به هوای ماده میمونه...بعدشم همین کار رو با ماده میکنی

-جالبه...نمیدونستم

-ولی این به باباش رفته...چهار بار پرش رو زدم...بازم پرید...شیش ماه زحمت کشیدم که جلدش کنم ولی بی صفت نموند...دلش با من نبود...نخواست بمونه

با خنده جواب دادم:

-آره معلومه به باباش رفته

-حیوون میفهمه...یه زاغی دارم...از این هایی که ته دمشون آبیه...وقتی خودتو میزنی به خواب...میاد پتو رو میزنه کنار...اذیتت میکنه...ولی وقتی خواب باشی کاریت نداره...میفهمه

-آره شنیدم زاغ خیلی باهوشه

-اوهوم میفهمه...پاش درد میکرد...انگشت میزدم بهش ناراحت میشد... جیغ میزد...نوک میزد...خیلی میفهمه...فیلمشو گرفتم...عاشق پنیره...یعنی پنیر میبینه دیوونه میشه

-پس بجز کفتر، زاغی هم داری

-آره، یه زاغ نوک قرمزم دارم...سگم داشتم

نفهمیده بودم کی چراغ سبز شده بود و حرکت کرده بودیم، حواسم کجا بود؟ به جلسه فکر کردم، سعی کردم سوال های احتمالی را پیش بینی کنم و جواب های مناسبی آماده داشته باشم. یاد بیمه ماشین افتادم که دو روز بیشتر اعتبار نداشت، سوییچ را در جیبم لمس کردم، وسواس عجیبی دارم، چند بار در روز جیب ها را برای اینکه خیالم از بودن وسایل مهم راحت باشد، چک میکنم. وحشت زیادی از جا گذاشتن وسایل ضروری دارم، شاید هم به غرورم بر میخورد اگر چیزی را جایی جا بگذارم و اصطلاحا لنگ بمانم.

-میدون رو کدوم ور برم؟

-برو پایین، من همون جلو‌پیاده میشم

-باشه، فکر میکنی برگرده؟

-کی؟ کفتره؟ نمیدونم، حیوون ها رو نمیشناسم...ولی امیدوارم...هر جا راحت بودی من پیاده میشم

-اینجا؟ باشه

به آرامی پیاده شدم، لباس هایم را مرتب کردم، کیف پولم را از جیب پشتی شلوارم دارآوردم و در حالی که سعی میکردم در آینه موتور موهایم را مرتب کنم، ده هزار تومان بیرون کشیدم و به سمتش گرفتم. پول را نگرفت، نگاهم را به سمتش برگرداندم، گوشی هوشمند ارزان قیمتش را در دست گرفته بود و انگار دنبال چیزی باشد بین منو ها می گشت، پرسیدم:

-نمیگیری پول رو؟

-چرا...میخوام فیلم زاغ رو نشونت بدم... عجله که نداری؟

یکی از اعضای جلسه از جلویم رد، مرا ندید، شاید هم ترجیح داد مرا نبیند، بدون مکث گفتم:

-نه...نه

یکی دو عکس از زاغی نشانم داد، چند سلفی از خودش و فیلمی از دعوای زاغ نوک قرمز و زاغی باهوش و فهمیده برسر غذا، اما هر چه گشت فیلم پا درد زاغی را پیدا نکرد، گوشی را قفل کرد و در جیبش گذاشت. کیف پولش را از کیف کمری بیرون کشید و دوهزار تومانی تا نخورده ای به دستم داد. گفت: »قابل نداره« و پول را از دستم گرفت. گفتم: »قربونت«.

فرصت کردم به صورتش دقت کنم، استخوانی بود، از آن چهره های خشنی که برای ما که به قضاوت از روی ظاهر عادت داریم، چیزی جز »چه آدم خطرناکی« به ذهن نمی رسد. دندان هایش نامرتب و کثیف بود، جای یکی بالا سمت راست و دو تا پایین سمت چپ خالی بود.

-ببین من پرنده زیاد فروختم که بعدش برگشته پیش خودم...مهمه چه جوری باهاشون رفتار کنی...حیوون میفهمه

-خب اگه اینجوریه پس برمیگرده جوجه کفترت

خندید.

-دیدی همون اول گفتم قضیه عشق و عاشقیه؟ از نگات معلوم بود

-حاجی گفتم که قضیه کفتره...اذیت میکنی هاااا!

-خب تو عاشق کفتری‌ دیگه، اینم یه جور عاشقیه

-مسخره میکنی؟

-نه بابا جدی گفتم...بیخیال...دستت درد نکنه

-قربونت داداش...این کارتمونه...کتاب تحویل میدیم...به قیافه ات میخوره اهلش باشی...کفترم دارم..نمیخواد به مغازه زنگ بزنی به این شماره موبایل زنگ بزن خودم هر چی خواستی میارم واست

تشکر کردم، کارت را داخل جیب گذاشتم و خداحافظی کردم. دست دادیم، دور زد و رفت. گوشی را از جیب بیرون آوردم و نوشتم:

»بی تو در دامن گل«

طبق معمول نیازی به ادامه نبود، گوگل فهمید به دنبال چه هستم، با خودم گفتم: » حیوون میفهمه«. متن شعر را از اولین پیشنهاد گوگل خواندم:

»

بی تو در دامن گلزار نخفتم یک شب

که نه در بادیه خار مغیلان بودم

زنده می‌کرد مرا دم به دم امید وصال

ور نه دور از نظرت کشته هجران بودم

به تولای تو در آتش محنت چو خلیل

گوییا در چمن لاله و ریحان بودم

تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح

همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم

سعدی از جور فراقت همه روز این می‌گفت

عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم

«

روحم خنک شده بود و جایی برای اضطراب جلسه نمانده بود. در حالی که شعر را با خودم زمزمه می کردم وارد ساختمان شدم.