این جستار را به دوستم محمدرضا ضیغمی تقدیم میکنم که در من شوق به ادبیات میانگیزد.
من دانشآموخته یا پژوهشگر ادبیات نیستم، احتمالا پس از این هم تا پایان عمر نخواهم بود. اما در بیش از 15 سال گذشته مخاطبِ مشتاقِ ادبیات فارسی بودهام. از دوران مدرسه تا نوجوانی و دانشگاه، جلسات شعرخوانی زیادی شرکت کردهام. اما شاعرانی که در آن جلسات فراوان شعرشان خوانده شده تعدادشان زیاد نبوده است. فردوسی و سعدی و حافظ و مولوی، که همگی بر قله شعر فارسی هستند، یا نیما و شاملو و سهراب و فروغ که از بزرگان شعر معاصر هستند.
گاهی هم این مواجهه همراه یا به واسطه موسیقی بوده است. فرقی ندارد محمدرضا شجریان باشد یا نامجو و چاوشی، آنها اگر بخواهند شعر کلاسیکی انتخاب کنند باز هم اغلب سراغ سعدی، حافظ، مولوی، یا عطار میروند.
دوستانِ شیفتهی ادبیات هم البته کم ندارم. از این رو، بعید نیست یک روز صبح بهاری که از خواب بیدار میشوم استوری اینستاگرام آنها از ابرهای دلانگیز در صبح زیبا را ببینم که روی آن نوشتهاند "صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن" (حافظ) یا "دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزند/هزار فتنه به هر گوشهای برانگیزند" (سعدی) اما بعید است ببینم کسی بر آن عکس زیبا نوشته باشد "میغ چو پشت پلنگ کرده هوا را به صبح". این مثال خصوصا از این جهت اهمیت دارد که کمتر شاعری در قلمرو ادبیات فارسی به اندازه خاقانی به تصاویر صبح پرداخته است.
خاقانی در زمانهی ما بسیار کمتر از حافظ و سعدی و مولوی نزد عموم مردم خوانده میشود. البته خاقانی شاعر کم خوانده شدهای نیست. بزرگان معاصر و متخصصان ادبیات به اتفاق بر اهمیت خاقانی گواهی میدهند، او را تحسین میکنند، و در شمار بزرگان شعر فارسی میآورند. اما هر زمانهای، شاعری را بیشتر میپسندد. تردیدی نیست که خاقانی شاعر محبوب این روزهای عموم ما ایرانیان نیست. بخشی به علت کاهش محبوبیت قالب قصیده در مقایسه با غزل در زمانه ما، بخشی به خاطر آموزش ادبیات در مدرسه و بخش دیگری هم احتمالا به دلیل مد است.
با این وجود، خاقانی این روزها برای من تجربه کشف و شگفتی فراهم میکند. در هر ورقی که میخوانم، ظرافتها و پیچیدگیهای شعر او مرا مبهوت میکند و به خیال و اندیشه وامیدارد. تصاویر شعر خاقانی بدیع و شگفتانگیزند. محیطهایی که شعر او در آن اتفاق میافتد به محیطهایی مانند میکده و دامان طبیعت که محبوبِ شاعرانِ محبوبِ روزگار ماست محدود نمیشود مثلا بنگرید به: "نراد طرب به مهره بازی/ از دست بنفش کرده ران را" یا "در قمرهی زمانه فتادی به دست خون/ وامال کعبتین که حریف است بس دغا".
کسان و وقایعی که خاقانی برای آنها قصیده سروده است هم گاه عمیقا عجیب، بهت آور و گاه دوست داشتنیاند. مثلا وقتی عموی او کافی الدین شروانی احتمالا به علت فقر از او مقداری شکر طلب میکند، قصیدهای زیبا ضمیمهی کیسه شکر میکند و میفرستد که "طبع کافی که عسکر هنر است/ چون نی عسکری همه شکر است" و سپس "گر شکر زاد کلک او چه عجب/ پس شکر خواهد این عجب خبر است/ زعفران گرچه بیخ در آب است/ آرزومند ژاله سحر است/ زین اشارت که کرد خاقانی/ سرفراز است بلکه تاجور است" و در نهایت "شعر گفتم به عذر سیم و شکر/ مختصر عذرخواه مختصر است". عجیب این که احتمالا به دلیل شخصیت مخاطب، این قصیده به اندازه سایر قصیدههای خاقانی پیچیده نیست.
اما اجازه دهید بیش از این پا از حد خود فراتر نگذارم و نکوشم درباره ویژگیهای شعر خاقانی صحبت کنم. چه این جستار از ابتدا هم به دنبال ارائه شرحی بر خاقانی یا توضیح اشعار او نبود. من در این جستار تنها میکوشم تجربهای از کشف شاعر شخصی را نمایان کنم. من به دنبال ارائه یک آشنایی جدید با خاقانی نیستم بلکه به دنبال نشان دادن نتایج پدیدارشناسیام در مواجهه با شعر خاقانی هستم.

خاقانی برای من تجربه کشف دارد. چرا که مخاطبان عمومی ادبیات فارسی و نه متخصصان، آن را کمتر خواندهاند. ممکن است کسی به سرعت ادعا کند که لذتی که من تجربه میکنم ناشی از یک شکل از تمایل به خاص بودن و متمایز شدن از عموم مردم است، خصوصا به این علت که خاقانی شاعر پیچیدهای است و فهم خاقانی مرا از مخاطبان عمومی ادبیات جدا میکند. من چنین تهمتی را نمیپذیرم. چرا که مدتها است حضورم در مجامعی که افراد به دنبال خودنمایی و اظهار فضل در آن هستند کمرنگ شده است. چنان کمرنگ که واقعا بعید است کسی مرا به خاطر خوانش و برقراری ارتباط با خاقانی تحسین کند و من برای کسب این تحسین دیگران بخواهم شاعری مانند او را بیابم. همان طور که کسی هم مرا به اتهام تلاش نخ نما برای خاص بودن ملامت نمیکند. من مدت زیادی است از این ملامت و از آن تحسین جدا شدهام، بی آنکه تصور کنم این جدا شدن و بازخورد نگرفتن فضیلتمندی است.
مسئله در واقع این است که در این سالها که از محضر اساتید و اهالی فرهیخته ادبیات فارسی در مورد حافظ و سعدی و مولوی شنیدهام، متوجه شدهام که هر بار میشود خوانشی عمیقتر از آنها داشت. مثلا در مورد حافظ، انسجام متن و لایههای دوم و سوم متن چنان در هم تنیده هستند که همواره چیزی برای کشف به ما میدهد و هنوز چیز دیگری نزد خود نگه میدارد. مثنوی مولوی و درآمیختگی آن با ناخودآگاه فرهنگی ما نیز دروازهای به دنیای تاویلها و خوانشهای متعدد میگشاید که هر کس با عمق آگاهی و دانشی که از این ناخودآگاه فرهنگی دارد میتواند نوری جدید بر محتوای آن بتاباند. این مواجههی پانزده ساله با خوانشهای شاعران محبوب و معروف روزگار ما تا حدی منجر به محافظهکاری من برای ارتباط با شعر آنها شده است.
کسی که حافظ میخواند همیشه نگران است که تفسیری یا قرائتی را جا انداخته باشد. مخاطب عمومی همواره در معرض این تفکری است که اتفاقا در مورد حافظ به طور خاص بیراه هم نیست. ممکن است کسی من را دعوت کند به این که اعتماد به نفس داشته باشم و به من یادآوری کند که خوانش هر کسی برای خودش معتبر است. من به این ایدهی "اعتبار همه خوانشها" اعتقادی ندارم. از طرفی نمیپذیرم که محافظهکاری من ناشی از کمبود اعتماد به نفس باشد. در عوض، مسئله این است که آن ظرافتهای کشفشدنی حافظ تاکنون توسط بزرگان کشف شده و من از آنها آموختهام. گاهی هم خودم مواردی کشف کردهام. اما به هر حال، دستیابی به لایههای کمتر کشفشده کار هر کسی نیست. در مورد خاقانی هم البته در سطح دانشگاهی و میان متخصصان ادبیات نکات بسیاری کشف و نوشته و منتشر شده است. اما آنچه در مورد او غایب است، نمود عمومی این اکتشافات و نکته سنجیها است.

علاوه بر این، شاید بخشی از علت گرایش کمتر ما به خاقانی و حتی نظامی نسبت به مولوی و سعدی، گرایش بیشتر ما به محتوا و نه به فرم باشد. حکایتهای مثنوی و گلستان و بوستان را میتوان به خاطر سپرد و در شرایط واقعی زندگی پیش چشم داشت. عاشقانههای سعدی را میتوان از بر داشت و بالاخره روزی در مواجهه با معشوق به کار برد. حافظ هم با تمام توجه افراطیاش به فرم، ابیات محتوا-محوری دارد که میتوان به خاطر سپرد و به وقتش از محتوای آن با چاشنی رتوریک حافظ برای قانع کردن دیگران استفاده کرد. اما چنین ویژگیهایی در قصاید خاقانی و حتی مثنوی تحفه العراقین او کمتر به چشم میخورد. اگر بخواهیم به محتوای خاقانی توجه کنیم احتمالا خواندن قصیدهای که مثلا در مدح آن شاهی که فتح روس! کرده است ملال آور باشد. کسی که خاقانی را دوست دارد عاشق خود شعر است. خاقانی به خود شعر التفات دارد و چندان باج محتوایی به مخاطب نمیدهد. تصویر میسازد، واژگان را بر قلهی خود مینشاند و عبور میکند.
اشتباه نشود! من هنوز هم با شوق و لذت، حافظ و سعدی و مولوی میخوانم. به این لیست، نظامی و فردوسی را هم اضافه کنید. به هیچ وجه هم گمان نمیکنم بیشتر پرداختن به این شاعران در زمان ما باعث شده مضامین آنها دستمالی شده باشد یا دیگر جذاب نباشد. من تنها میخواهم شما را به بازسازی تجربه شخصی من از داشتن شاعر شخصی برای خودتان دعوت کنم.
تجربه من از خاقانی بعنوان شاعر شخصی، تجربهای از مواجهه با جهانی پر از امکانات کشف است که تاکنون نداشتهام. نظام مضامین، معانی، تصاویر و رتوریک شعر خاقانی، نظامی بسیار پیوسته است. بسیاری از بزرگان ادبیات اتفاق نظر دارند که خاقانی در شمار بزرگترین شاعران ما است، همان گونه که حافظ هم هست. اما خاقانی برخلاف حافظ، نقاط کشف نشده بسیار دارد. کشف این نقاط، بدون داشتن پیش فرضهای از پیش داده شده توسط مفسران، تجربهای متمایز و لذتبخش برای من است. چنان لذتبخش که مرا قانع کند جستاری بنویسم و دیگران را به یافتن شاعر شخصی دعوت کنم.