این یادداشت را به دوست بی ریا و پر مهر، علی اکبر بادقت تقدیم میکنم.
چون نیست به هر چه هست جز باد به دست
چون هست به هر چه نیست نقصان و شکست
انگار که هست هر چه در عالم نیست
پندار که نیست هر چه در عالم هست
خیام

در هر دو جنگ خرداد و اسفند 1404 به طرز چشمگیری نسبت به روزهای پیش و پس از آنها دقت، تمرکز و بهرهوری بالاتری برای انجام کارهایم داشتم و بسیاری از پروژهها را به سرانجام رساندم. با اغلب دوستانم که در این زمینه صحبت میکنم معمولا تجربیات معکوسی میشنوم. ظاهرا هم رایجتر و هم قابل درکتر است که آدمها در دوران جنگ به علت ترس و عدم قطعیتی که تجربه میکنند در رکود و رخوت بمانند و نتوانند کارهایشان را به درستی انجام دهند. البته عجیب هم نیست که کسی اصولا چنان وقف کار و بریده از تحولات بیرون باشد که میزان تمرکزش در جنگ و صلح یکسان باشد. وضعیت چنین کسی نیازی به توضیح ندارد؛ تنها شایستهی ستایش است. اما عجیب این است که کسی مانند من در جنگ بیش از زمان صلح بهرهوری و تمرکز داشته باشد، این موضوعی است که باید برای آن دلیل و توضیحی آورد. آیا در مورد من دلیلش بی خیالی نسبت به فجایعی است که جنگ به بار میآورد یا چشم پوشی بر مصیبتهایی که بر وطن و هم وطنان میگذرد؟ ابدا! پس چه چیزی توضیح دهندهی این بهرهوری در عین نگرانی و سوگ برای خویشتن و برای ایران است؟ در این یادداشت میکوشم برای خود واضح کنم که ریشههای این نابهنگامی چیست و چگونه میتوان دلایل بهرهوری در دوران جنگ را بعنوان رهنمودهایی برای زمان صلح به کار بست.
مرگ اندیشی
من در حالت عادی زندگی هم تقریبا هر روز به مرگ فکر میکنم بی آنکه از آن بترسم. از این رو قابل انتظار است که حتی در صورت جنگ، برای اندیشیدن به مرگ آمادگی کافی داشته باشم و ترسیده و دستپاچه نشوم. روز اول جنگ اسفند بعد از آن که از دانشگاه به خانه برگشتم، کوله بقا را آماده کردم و یک خرید ساده نان و اقلام سوپرمارکتی کردم و سپس در حالی که صداهای مکرر بمب و موشک میآمد پروژهای که هفتهها به تعویق انداخته بودم را تمام کردم. این آمادگی برای مرگ از فروپاشی تمرکز چنان که برای بعضی از افراد اتفاق میافتد جلوگیری میکند اما فراتر از آن، مرگ اندیشی در دوران جنگ به این علت بیش از همیشه به من کمک میکند که هر روز را روز آخر زندگی میدانم. این ایده به من انگیزه میدهد که بهترین کاری که همان روز میشود انجام داد را انجام دهم؛ صرف نظر از نتیجه! در روزهای جنگ با خود میاندیشیدم نکند امروز آخرین روز زندگی من باشد و من هنوز پروژههای فکریام را جایی ننوشته باشم. سپس با سرعت و تمرکزی باورنکردنی که اعتراف میکنم تا حدی به خاطر ترس از مرگ بود آن کارها را انجام میدادم و هر بخشی از کار که به پایان میرسید خوشحال از این بودم که پیش از مرگ، آن را انجام دادهام.

تعلیق نتیجهگرایی
کارهایی که در جنگ انجام میدهم از جمله مطالعه و نوشتن حتی اگر بخواهم هم نمیتوانند منتهی به نتیجهای شوند. عدم دسترسی به اینترنت بینالمللی امکان سابمیت هر مقالهای را سلب میکند. هیچ جستاری نمیتواند در کانالم منتشر شود و هیچ مطالعهای به سخنرانی ویژهای در دانشگاه منتهی نمیشود. مطالعه و نوشتن بعنوان کارهایی که دوستشان دارم تنها در دوران جنگ بعنوان پاداش تعلیق نتیجهگرایی به طور خالصی لذت خود را به من عرضه میکنند.
لغو ددلاینها
مهمترین ویژگی جنگ برای من این است که به یکباره تمام ددلاینها را معلق میکند. دانشگاه مانند تمام ادارات تعطیل میشود و هیچ کس توقعی برای انجام دادن هیچ کاری ندارد. در چنین موقعیتی من واقعا حق انتخاب و تصمیمگیری کاملا آزادانه دارم که از میان چندین پروژهی باقیمانده آن پروژهای را در اولویت بگذارم که دوست دارم؛ نه آنهایی که ددلاینش نزدیک است. حتی در مورد آن دسته از پروژههای بینالمللی که جنگ واقعا به آنها لطمه میزند وقتی درمییابم که واقعا کاری از دستم برنمیآید آرام میشوم و انگیزه میگیرم که فعلا آن کاری که بر آن عاملیت دارم را انجام دهم.
تمرکز بر بقا و بدن
در همان جنگ اول دریافتم که مجموع تمام چیزهای ارزشمندی که در این دنیا دارم چندان هم زیاد نیست و همهشان در همان کوله فرار جا میشوند. به تدریج فهمیدم تمام وسایل و خوراکیهایی که در بحران بدنم را زنده نگه میدارند هم آنچنان زیاد نیستند. در هر دو جنگ پیشین، در روزهایی که در تهران تنها بودم بیشتر به فکر بدنم بودم. حواسم بود که اقلام ضروری فرار از خانه را با خودم داشته باشم و بی آنکه دست به عمل غیراخلاقی احتکار بزنم، کمی بیشتر از روزهای عادی خوراکی در خانه داشته باشم. یک دو بسته آب معدنی کنار اتاق، یکی دو نان بیشتر در فریزر و سه چهار بسته تن ماهی و غذای آماده در کابینت به من این آرامش را میداد که از خودم مراقبت کردهام. مراقبت از بدن اگرچه وقت بیشتری در روز از من میگرفت اما با بازگرداندن من از عالم مفاهیم و اندیشههای انتزاعی به مرزهای بدن خودم، کیفیت ویژهای از تمرکز را به من هدیه میداد.
عدم قطعیت پیش و پس از جنگ
پس از جنگ خرداد و پیش از جنگ اسفند وضعیتی بسار پرفشار را تحمل کردم. با خواندن اخبار مدام به این اندیشه میافتادم که نکند فردا جنگ شود و کارهایی که با اینترنت دارم نیمهتمام بمانند. مصرف اخبارم زیاد نبود. خصوصا که در یکی دو ماه منتهی به جنگ ایکس و اینستاگرام را هم حذف کرده بودم. اما احتمال معقولی از جنگ قریب الوقوع پیش از پایان سال وجود داشت که واقعا هم درست از آب درآمد. پیش از جنگ، جنگ تنها یک احتمال بود. احتمالات همیشه فرساینده هستند. اما به محض اینکه جنگ واقعیت عینی یافت تمام عدم قطعیتی که مرا آزرده میکرد فروپاشید. جنگ حالا واقعیت بود و مرا با واقعیت مواجه میکرد. آیا میتوانم بگویم پیش از جنگ نباید به آینده میاندیشیدم؟ نمیدانم. اکثر دوستان من که با جنگ اسفند بسیار غافلگیر شدند و تمرکزشان کاملا فروپاشید خوشبینان دی و بهمن بودند. من که اغلب صحنههایی که واقعا اتفاق افتاد و حتی شدیدتر از آن را از قبل تجسم و تصور میکردم چندان نگران نشدم.
با این وجود آیا ضرورتا نگران اتفاقات بد احتمالی در آینده بودن میتواند به ما کمک کند در صورت وقوع آنها را تاب بیاوریم؟ نه الزاما! بسیاری از کسانی که زندگیشان با جنگ کاملا فلج شد در حالی که واقعا جاهای امنی بودند و خطر واقعی هم تهدیدشان نمیکرد، همانهایی بودند که قبل از جنگ هم سخت نگران آینده بودند.
پس راز بهرهوری چیست؟ به گمانم نوسان مداوم میان دم غنیمت شمردن و نگاه به آینده هم به صورت خوشبینانه و هم بدبینانه. به نظر بسیار دشوار مینماید که کسی بتواند هم در جنگ و هم در صلح بخشی از روز را به غنیمت شمردن لحظه اختصاص دهد، بخشی را به نگاه خوشبین به آینده و بخش دیگری را به نگاه بدبینانه به آن!

دلایل تمرکز در جنگ، رهنمودهای تمرکز در صلحاند
تا آنجا که من از تحلیل اوضاع خودم میفهمم، آموزههای تمرکز در صلح بر اساس تجربیات جنگ اینها هستند:
تو به زودی میمیری: توجه به اینکه حتی در زمان صلح هم مرگ همواره در کمین است باعث میشود بهترین کار اکنون را انجام دهم. بهترین کار اکنون ممکن است نه اولویت باشد و نه به اندازه بقیه کارها سودمند باشد.
هیچ ددلاینی وجود ندارد که با نرسیدن به آن یک فاجعه تمام عیار رخ دهد: نرسیدن به ددلاین ممکن است ناراحتکننده باشد اما واقعا هیچ اتفاق بدی نمیافتد. نرسیدن به ددلاینی که با بحران به کلی تعلیق میشود اتفاقی چندان بحرانی نیست. پس کاری را بکن که الان برایش اشتیاق داری.
نوسان میان اکنون و آینده: در صلح باید زمان زیادی را به غنیمت شمردن اکنون اختصاص داد و زمانی را به پیشبینی آینده با هر دو لنز خوشبینانه و بدبینانه تا هم بتوان تمرکز اکنون را حفظ کرد و هم بهرهوری آینده را تضمین کرد.
راز حیات در بقای بدن است: توجه به بدن آن هم در سطح بقا ذهن آگاهی و حضور در لحظه با خود میآورد. معادلهای حفظ بقا در جنگ در زمان صلح، ارزش قائل شدن برای زمانهای آشپزی و خوردن غذا، مراقبت از پوست، یک ورزش سبک یا یک دوش کوتاه احتمالا راهکارهایی برای بازگشت به مرزهای بدن است.
در این یادداشت کوشیدم از تجربیاتم در جنگ آموزههایی شخصی برای صلح بسازم. دستاورد من از تجربیات جنگ، دوباره دریافتن اهمیت مرگاندیشی مداوم در عین غنیمت شمردن لحظه، آشتی با بدن و کنار نهادن نتیجهگرایی است. این یادداشت بیش از آن که موضع تجویزی در مورد دیگران داشته باشد. واقعا یک "یاد-داشت" شخصی است. نسخه اولیه این متن را با خودکار در دفتر روزمرهنویسیهایم نوشته بودم؛ کاری که با تمام متنهای شخصی که قصد عمومی کردن آنها را ندارم میکنم. اما بعدا تصور کردم این یک متن شخصی را بعد از این وقفه طولانی در انتشار جستارها و یادداشتهایم میتوانم منتشر کنم تا بهانهای برای انتشار سلسله جدیدی از نوشتههایم باشد که در میانهی جنگ و بحران نوشتهام.