موقعیت : ساعت ۷ عصر... گاراژ قدیمی
امروز روز مهمی بود؛ امروز باید ماشین یکی از فرمانده ی نیروهای خط مقدم را برای حرکت به سمت خط اصلی آماده میکرد. هر روز مرد پیر سبزی فروش با دکه اش مثل همیشه دوباره از جلوی در گاراژ میگذشت. افسر به بهانه ی خرید سبزی؛ اطلاعات را به صورت کد بر روی یک برگه مینوشت و داخل جیب مرد می گذاشت؛ مرد به عنوان تایید سر تکان می داد و سبزی هارا در دستش می گذاشت و راه آنها دوباره از هم جدا می شد. مرد دوره گرد نوه ی خود را به خاطر داعشی ها از دست داده بود و به عنوان راه ارتباطی بین افسر و مرکز و بقیه ی عوامل اطلاعاتی عمل میکرد؛ از جلوی گاراژ رد میشد؛ برگه را میگرفت و به یک نفوذی دیگه در حومه ی شهر میداد و این چرخه در نهایت اطلاعات را به مرکز فرماندهی میرساند.
افسر برای خراب کردن ماشین های گاراژ بدون هیچ اثری؛ باید پودری را در باک ماشین میریخت که در نهایت بعد از چند کیلومتر حرکت با ماشین کار خود را انجام میداد و باک منفجر میشد. افسر این ترکیب سفید رنگ را در خودکار لوله ای خود میگذاشت؛ بسیار هوشمندانه و مبتکرانه. اما در این دنیا کسی که شک کند برنده خواهد بود؛ بنابراین هیچ چیز تضمین نشده بود. ممکن بود هر لحظه بمیرد یا لو برود؛ خیلی چیزها به شانس و کمک خدا بستگی داشت و خیلی چیزها هم به مهارت و خونسردی و اراده ی آهنین او.
ساعت ۷ عصر بود و هوا گرگ و میش بود و افسر درگیر ماشین یکی از فرماندهان؛ همه چیز آرام بود اما این آرامش دوام نداشت.
ناگهان در گاراژ با غرشی باز شد و عاملش کسی نبود جز "ابوطارق" ؛ مردی چاق و پهن که بسیار متعصب و به عبارتی روانی بود؛ اما همچنان مافوق این بندگان خدا ( که اکثر به خواست خود آمدند و آنچنان بنده خدا نیستند ) بود . مرد جوان کردی ( نزدیک به ۲۵ سال ) از دست ابوطارق آویزان بود. صورت او خونی بود و کبودی های فراوانی داشت و تشخیص او از شدت جراحات صورتش سخت بود. حتی یکی از چشمانش از شدت آسیب باز نمیشد
همان لحظه ای که با آن غرش در گاراژ باز شد؛ ابوطارق آن را با شدتی به زمین پرتاب کرد که آنهمه خونی که در گلویش بود یک جا به روی سیمان سرد و ترک خورده ی گاراژ ریخت.
ناگهان در اوج پریشانی و هرج و مرج؛ ابوطارق تفنگش را به سمت افسر نشانه رفت.
"هی عجمی! این کرد کافر توی اعترافاتش میگه تو قطعات ماشین هارو دستکاری میکردی و ماشین مجاهدین رو خراب میکردی تا به شهادت برسن! از یه عجم خیانتکار عجیب و غریب انتظار بیشتری نمیرفت!" ابوطارق با آن دندان های زرد و بوی تعفن دهانش گفت و بعد تف کثیفی بر زمین زد.
او ( افسر ) برای لحظه ای خشک شد؛ اما لحظه ای برای تردید نبود و به سرعت خود را جمع کرد. اضطراب در ذهن نیروی اطلاعاتی قدس جایی نداشت.
" امیر! به خدا قسم میخورم که من نه با این کافر خیانتکار ارتباطی دارم و نه کار اشتباهی کردم! فقط میخواد مجازات خودش رو با دروغ پراکنی سبک تر کنه! " افسر با نهایت حفظ نقش و تعادل شخصیتش گفت. او بازیگر خوبی بود.
"نه! اون دروغ میگه! خودم دیدمش که داشت ماشین هارو دستکاری میکرد!" جوان کرد با اضطراب و لرزش شدیدی داد زد
ابوطارق اسلحه ی خود را با فشار زیادی بر سینه ی افسر گذاشت و دهانش باز شد
"اگر بار دیگه اسم الله تعالی رو بر اون زبون کثیفت بیاری بدون هیچ صبر و عذری جون بی ارزشت رو ازت سلب میکنم کثافت! یالا بنال ببینم چه دفاعی از خودت در برابر حرفای این کرد نفوذی داری؟"
ابوطارق با تفنگش ضربه ای شدید به افسر زد و او پخش بر زمین شد
"سریع از سرتاپای این عجمو تفتیش کنین. امیر خوشحال میشه که ببینه یه نفوذی کافر از بین لشکر مجاهدین کم شده"
افسر مقاومتی نکرد و ۲ سرباز قوی هیکل برای بازرسی او دست به کار شدند؛ بدون ذره ای رحم. چیز خاصی از او پیدا نشد؛ یک شکلات تلخ یک خودکار و چند دینار عراقی.
چیز عجیبی نبود؛ اما برگه ی بدون خودکار به چه درد یک نفر میخورد و اصلا چرا باید خودکار میداشت؟ ابوطارق اینگونه فکر کرد و سپس خودکار را برداشت. اگر سعی در نوشتن میکرد ممکن بود هیچ چیز ننویسد ( به خاطر پودر خرابکاری ) و کل نقشه لو برود؛ یا شاید سعی در باز کردن آن میکرد. در آخر نتیجه ی نهایی را تغییر نمیداد.
"ای امیر! میبینید که من هیچ چیزی برای سد کردن راه مجاهدین ندارم! من حتی جان خودم رو برای خلافت میدم. باور کنید هیچ قصد پلیدی ندارم!"
"یه خودکار... بدون برگه... به چه دردت میخوره؟ نکنه داخلش چیزی ریختی؟" ابوطارق پوزخند پلیدی زد و خندید؛ به جای اینکه فضا با خنده شادتر شود فقط بوی تنباکو در هوا میپیچید و دندان های زمخت و زرد او معلوم میشد.
افسر برای لحظاتی فکر کرد که ماموریت شکست خورده و این پایان راه است. اما آن تردید محو شد و جای خود را به شجاعت داد.
"امیر! همه ی مکانیک ها از برگه استفاده میکنن! برای ترسیم نقشه ی ماشین و موتور در شرایطی که تعمیر ماشین صبر و حوصله میخواد! باور کنید که هیچ چیز داخل خودکار نیست!"
ابوطارق تفنگ خود رو از سینه ی او برداشت و قدمی به عقب رفت؛ بعد پوزخندی زد و خودکار را بین انگشتانش چرخاند.
هر دفعه افسر احساس خفگی ای در گلوی خود میکرد. دستانش در پشت سر او درحال لرزش بودند و چشمانش تنگ شده بود.
سپس ابوطارق چرخاندن را متوقف کرد؛ افسر برای لحظه ای فکر کرد قلبش از تپش افتاده
سپس؛ انگشتان بزرگش به سمت محل اتصال ۲ بخش خودکار رفت... همه چیز به این لحظات بستگی داشت. همه چیز.
ممنونم که تا اینجای رمان من رو خوندید! این هم بود پایان قسمت اول داستان. احتمالا کل داستان 7 8 قسمتی بشه. ممنون میشم که با نظرات خودتون و معرفی این به دوستاتون از من حمایت کنید!
_ارادتمند شما؛ نازعلی