ویرگول
ورودثبت نام
نازی برادران
نازی برادران
نازی برادران
نازی برادران
خواندن ۱ دقیقه·۴ روز پیش

دخترِ کبریت فروش

دختری که قربانیِ فقرِ پدر بود.قربانیِ بی رحمیِ جامعه.در شبِ سردِ زمستانی، که همه مشغول جشن و شادی بودن کسی او و کبریت هایش را در میان زرق و برقِ لامپ های شب کریسمس ندید.

کسی ندید که او با پاهای برهنه روی کفِ خیابانِ مملو از برف راه میرود. دستانش را سوزِ سرما بی حس کرده بود.او در گوشه ای به گرمای کبریت هایش پناه برد و رویاهای شیرینی که در شعله ی اتش شان، نمایان بود.هیچ کس نفهمید آخرین آرزوی دختر کبریت فروش، بعد از خاموشی اخرین کبریت ش، و در نهایت خاموشی چشمان زیبایش چه بود، وقتی تنِ یخ زده اش را صبح پیدا کردند!!!!

شاید آرزو کرده بود ای کاش سرنوشتش، همچون دختران دیگر شهر، کمی پر از خوشبختی بود!! اندکی توجه، و دستی که به‌موقع گرفته شود.گاهی انسان‌ها نه به معجزه، بلکه فقط به یک نگاه مهربان، یک حامی، یا دستی که پیش از دیر شدن به سویشان دراز شود نیاز دارند… زیرا بعضی سرنوشت‌ها با کمی همراهی می‌توانند تغییر کنند.زندگی، گاهی آدم‌ها را به نقطه‌ای می‌رساند، که یک نگاه، یک همراهی، یا یک دستِ حامی می‌تواند همه‌چیز را تغییر دهد. بعضی‌ها قوی‌اند، اما حتی قوی‌ترین آدم‌ها هم گاهی به پشتوانه‌ای نیاز دارند؛ به کسی که پیش از خاموش شدن آخرین شعله، حضورش را حس کنند.

فقرتنهاییحسین پناهی
۱۲
۲
نازی برادران
نازی برادران
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید