ویرگول
ورودثبت نام
نازی برادران
نازی برادران
نازی برادران
نازی برادران
خواندن ۳ دقیقه·۳ روز پیش

محله ی ما

خانه‌ی ما، نَه در یک سه‌راهی بود و نه در یک چهارراه؛ در میدانی بزرگ قرار داشت که به پنج راه ختم می‌شد. هر خیابان، پر بود از کوچه‌ها و پس‌کوچه‌هایی با خانه‌های قدیمی و آدم‌های باصفا. خانه‌ی ما درست در میانه‌ی خیابان بود؛ نه اول، نه آخر.

خانه‌ای قدیمی داشتیم و دو سوی خیابان، هم مغازه‌های تجاری بود و هم خانه‌های مسکونی. روزها شلوغ و پرهیاهو می‌گذشت و شب‌ها در سکوتی عمیق فرو می‌رفت.

وقتی بچه‌ای، همه‌چیز بزرگ‌تر از اندازه‌ی واقعی‌اش به نظر می‌رسد. وقتی برای خرید به مغازه‌های بالاتر از خانه‌مان می‌رفتیم، طی کردن آن خیابان برایمان کار سختی بود. پاهای کوچک ما قدم‌های کوچکی داشت و خیال می‌کردیم خیابان چه‌قدر طولانی است.

در محله‌ی ما از هر نوع مغازه‌ای پیدا می‌شد؛ از نانوایی شاطر نوروز گرفته تا پلاسکو مداح، بقالی مختارِ بی‌مخ و عمه نیم‌تاج. از کبابی اوسا رضا تا خنزر‌فروشی اُستوار. قصابی مهدی قصاب، مغازه‌ی حسن سیر و کفاشی اوسا مرتضی.

خانه‌ی ما از هر طرف در محاصره‌ی مغازه‌ها بود. همیشه شلوغی جریان داشت؛ یا صاحب مغازه جلوی دکان نشسته بود، یا مشتری‌ها در رفت‌وآمد بودند، یا رفیق و آشنای مغازه‌دارها دور هم جمع می‌شدند و گپ می‌زدند.

برای رفتن به مدرسه، عبور از میان آن همه نگاه برایمان سخت بود. هر روز با خجالت از جلوی آن همه آدم رد می‌شدیم؛ انگار تمام خیابان ما را تماشا می‌کرد.

کمی که از خانه دور می‌شدیم، احساس خجالت هم آرام‌آرام از بین می‌رفت. هنوز راه زیادی نرفته بودیم که استرسِ برگشتن به همان محله‌ی شلوغ دوباره در دلمان می‌نشست؛ انگار خیالِ عبور دوباره از میان آن همه آدم، از همان اولِ راه همراهمان بود.

به خانه‌هایی که در کوچه بودند حسادت می‌کردیم. چه‌قدر دوست داشتیم خانه‌ی ما هم دور از آن همه هیاهو، در کوچه‌ای آرام قرار داشت؛ با دری بسته و حیاطی پر از گل و درخت.

از مدرسه تعطیل می‌شدیم و با دوستی که تقریباً هم‌مسیر خانه‌ی ما بود راه می‌افتادیم، وقتی می‌گفت: «خانه‌تان را نشانم بده»، جای دیگری را به او نشان می‌دادیم.

دنیای بچه گی پر است از روزها و لحظه های به یادماندنی.

روزهایی پر از زندگی، اما آمیخته با اضطراب و ترس. بچه‌محله‌ای‌هایمان هم که جای تعریف ندارد، دنیای ما بودند.

مُحرم حال‌وهوای خودش را داشت؛ با عطر اسپند و دود قلیانِ روضه‌ها.

چای در نعلبکی‌های خوب شسته‌نشده و نصفِ خیارهای نمک‌زده.

تابستان‌، با شیطنت‌هایمان می‌گذشت، همراه با ضدحالِ تجدیدی‌ها و کتک‌های بی‌امان.

سال‌ها پشت سر هم می‌گذشتند؛ ما بزرگ‌تر می‌شدیم و محله کوچک‌تر. وقتی خبر نقل‌مکان یکی از همسایه‌ها به گوشمان می‌رسید، تا روزها دلمان گرفته بود. آخر آن‌ها جزئی از زندگی ما بودند؛ دیدنشان به عادت هرروزه‌مان تبدیل شده بود.

ما بزرگ‌تر می‌شدیم و محله، کوچک‌تر و پیرتر. از آن هم سخت‌تر، وقتی خبر مرگ یکی از آن‌ها می‌رسید و عکسش روی اعلامیه‌ها می‌نشست؛ انگار تکه‌ای از خاطره‌های ما هم همان‌جا می‌مرد.

دنیا گردش غریبی دارد، یک روز می فهمی محله همان است، اما دیگر هیچکس سر جایش نیست.

کوچه ها پیر میشوند، و کودکی فقط در حافظه قدم میزند.

خاطره ها، کم کم جای آدم ها را می گیرند.

دنیا گردش غریبی دارد، ما ماندیم اما زمان نماند.

نویسنده: ن. برادران

می
۶
۰
نازی برادران
نازی برادران
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید