ویرگول
ورودثبت نام
نازی برادران
نازی برادران
نازی برادران
نازی برادران
خواندن ۲ دقیقه·۱۳ روز پیش

از رؤیا تا واقعیّت

همیشه در خیالم، منتظر مردی بودم که نه با اسب سفید، حتی با پای پیاده، به سراغم بیاید. هیچ‌وقت چهره‌ای برایش نساخته بودم. تنها تصویری که در ذهن داشتم، مردی بود بلند قامت، با لبخندی همیشگی بر لب، مردی که مرا تا پای جان دوست داشته باشد. مثل قصه‌های لیلی و مجنون، مثل فرهادِ کوه‌کن!! در رویاهایم با او قدم می‌زدم، حرف می‌زدم، و او فقط گوش می‌داد. دستانم در دستانش و شانه‌اش، تکیه‌گاه خستگی‌هایم. اما غرق شدن در رویاها، گاهی نمی‌گذارد تصویر درست و واقعی از زندگی و رابطه داشته باشی. برای خیلی ها زندگیِ واقعی فقط حرف و یا قدم زدن نیست ؟ زندگی، برایشان فقط از عشق و عاشقی گفتن، ساخته نشده است.بیشتر آدم‌ها، در ازدواج، پیش از آنکه عاشق شوند، حساب می‌کنند. به آینده، به امنیت، به پشتوانه‌ها و فکر می کنند به آنچه قرار است در کنار هم بسازند. عشق، برای بسیاری، تنها یکی از معیارهاست، نه همه ی آن. آنها دلشان را با عقلشان شریک می‌کنند، داشته‌ها را کنار هم می‌گذارند و بعد، اگر چیزی از دل باقی مانده باشد، نامش را عشق می‌گذارند.اما من، در گوشه‌ای از دلم، منتظر کسی بودم که پیش از هر حساب و کتابی، فقط مرا بخواهد؛ نه نامم، نه خانواده‌ام و نه آنچه می‌توانستم به زندگی‌اش ببخشم. فقط مرا. زندگی ممکن است چنین آدمی را سر راهت قرار دهد؛ کسی که در میان تمام داشته‌ها و نداشته‌ها، خودت را انتخاب می‌کند. آن وقت، تو در یک لحظه، گمشده‌ات را پیدا می‌کنی. گاهی کسی پیدا می‌شود که فقط تو را می‌خواهد و خودِ تو میشوی همان پشتوانه. وقتی قدم‌هایش به تو نزدیک می‌شود و صداقت را در نگاهش می‌بینی، و از میان تمام آنچه هست، او فقط تو را می‌خواهد. آن وقت، لحظه‌هایی را زندگی می‌کنی که تا پیش از آن فقط در فیلم‌ها دیده بودی. لحظه‌هایی پر از حس‌های قشنگ، خاطره‌های شیرین و خنده‌هایی از ته دل. اما آدم قدر همان لحظه‌ها را هم نمی‌داند. با بچگی‌هایش، تلخی را به میان می‌آورد. انگار فراموش می‌کند که سال‌ها منتظر آمدن او بوده است؛ فرقی هم نمی‌کرد، با اسب بیاید یا با پای پیاده...

مهم این بود که بیاید.

شاید عشق، همان شاهزاده‌ای نباشد که سال‌ها در خیالمان ساخته‌ایم. شاید نه اسبی در کار باشد و نه قصه‌ای بی‌نقص، اما گاهی زندگی، آدمی را سر راهمان می‌گذارد که تمام آن رؤیاها را در سادگیِ حضورش خلاصه می‌کند. و بعدها می‌فهمیم خوشبختی، در کامل بودنِ آدم‌ها نیست؛ در این است که کسی، با همه کم‌ و کاستی‌هایش، آمد و ماند و ما را انتخاب کرد. کاش آدم، پیش از آنکه دیر شود، قدر همان دست‌ هایی را بداند که روزی آرزوی گرفتنشان را داشت؛ قدرِ همان شانه‌ای را که پناه خستگی‌هایش شد و قدرِ همان قلبی را که بی‌هیچ حساب و کتابی، او را دوست داشت. پس حواسمان باشد، میان دلخوری‌های کوچک، از یاد نبریم که روزی برای داشتنش، چه شب‌هایی را به رؤیا تا صبح گذرانده بودیم.

عشقروابط عاطفیاحساسات
۰
۰
نازی برادران
نازی برادران
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید