گاهی آدم دلش آغوشی میخواهد، آنقدر وسیع که بتواند در آن گم شود، محو شود، و دیگر هیچ نشانی از خستگیهایش باقی نماند. جایی امن برای گریستن، برای فرو ریختن، برای لحظهای رها شدن از تمام آنچه سالها بر دوش کشیده است.
مدتی بود که با خود میگفتم دیگر نمینویسم. با خود میگفتم نوشتن چه سودی دارد؟ نه اندوه را کم میکند و نه درد را درمان. فقط زخمهای کهنه را بیدار میکند و بغضهایی را که به سختی خاموش شدهاند، دوباره به گریه مینشاند.
اما مگر میشود ننوشت؟
نوشتن، شاید درمان نباشد، اما شبیه پنجرهای است که رو به هوای تازه باز میشود. آدم، بخشی از دردش را بر کاغذ میگذارد تا مجبور نباشد همه آن را به تنهایی حمل کند. مینویسم برای تمام آن هایی که روزی دلشان شکسته، برای آنهایی که جبر روزگار زخمی بر قلبشان گذاشته و هیچگاه نفهمیدهاند چرا؟!
فقط میخواهم بگویم؛ تو تنها نیستی. همه ما زخمی بر دل داریم و شاید اشتباه ما این بوده که زخمهایمان را آنقدر جدی گرفتهایم که عفونت کردهاند.
زندگی آنقدر طولانی نیست که تمامش را به «چه میشد اگر...» بگذرانیم. باید از قدمهایمان لذت ببریم، حتی از نداشتنها، از شبهای بیخوابی، از تنهاییها و از روزهایی که کسی کنارمان نیست. هر صبح که چشم میگشاییم، نعمتی بزرگ در انتظار ماست؛ هنوز هستیم، هنوز میتوانیم عزیزانمان را ببینیم، بخندیم، گریه کنیم، قدم بزنیم و شادیهای کوچکمان را با جهان تقسیم کنیم.
با این همه، خستگی هم هست.
شبها سر بر بالین میگذارم، با شب بخیرِ خودم!!
صبحها بیدار میشوم،با صبح بخیرِ خودم!!
فقط من هستم و خانهای که انگار به حضورم عادت کرده است. کارهای ناتمام، ظرفهای شسته نشده، پنجرههایی که باید باز شوند و سکوتی که سالهاست همدم من شده است.
زمستانهای زندگی، طولانیاند.
گاهی آرزو میکنم کاش ما هم مانند درختان، خوابی زمستانی داشتیم؛ خستگی روزگار را از تن بیرون میکردیم، در بهار دوباره شکوفه میزدیم، در تابستان میوه میدادیم و در پاییز، غمهایمان را همراه برگهای زرد بر زمین میریختیم تا سبک شویم.
خاطرهها اما، رهایم نمیکنند.
روزهای سخت، رنجها، گریهها و همه آنچه پشت سر گذاشتهام، هنوز در گوشهای از ذهنم زندگی میکنند. عجیب است که با وجود آن همه تلخی، گاهی دلم برای همان روزها تنگ میشود. با خود فکر میکنم اگر سرنوشت کمی مهربانتر بود، شاید مادرم دیرتر پیر میشد، شاید پدرم هنوز زنده بود و شاید سهم ما از زندگی، اندکی آرامشِ بیشتر بود.
بیشترین سهم من از دنیا، تنهایی بود. تنهایی که نه صدایی داشت و نه همدمی. اما در میان همین سکوتها، گنجشکها آمدند. هر روز، مهمان حیاطم می شدند. برایشان دانه می ریختم و به چشمهای مضطربشان نگاه کردم. انگار آنها هم از آدمها زخم خورده بودند. خوب میفهمیدمشان.
شبها، خوابهایم پناه من شدند.
تنها جایی که میتوانستم دوباره به گذشته برگردم. پدرم را ببینم، مادرم را با چهره جوانش، کوچهها، خانهها، آدمهایی که سالها از من دور شدهاند. در خواب، همه چیز همانگونه باقی مانده است؛ دستنخورده، زنده، آشنا.
پدرم را در آغوش میگیرم و باز دلتنگش میشوم. مادرم را میبینم و دلم میخواهد زمان همانجا بایستد.
شاید زندگی همین باشد؛ مجموعهای از دلتنگیها، زخمها، خاطرهها و امیدهای کوچکی که هنوز خاموش نشدهاند.
و من، با همه خستگیها، هنوز هر صبح چشم میگشایم و آرام به خودم میگویم: شکر که هنوز هستم!!
شاید همین، برای ادامه دادن کافی باشد.