ویرگول
ورودثبت نام
نازی برادران
نازی برادران
نازی برادران
نازی برادران
خواندن ۴ دقیقه·۶ روز پیش

من و پسرم

من و پسرم وقتی او شش ساله بود، چنان به هم وابسته بودیم که اگر پنج دقیقه از جلوی چشمم دور می‌شد، انگار اینترنت خانه قطع شده باشد؛ هم من هنگ می‌کردم، هم او !! البته اگر انصاف را رعایت کنیم، وابستگیِ من به او خیلی بیشتر بود. من رسماً محافظِ شخصی، پرستار، هم‌بازی، هم‌کارتونی، هم‌خریدی و در مواقعِ لازم، مسئول کنترلِ بحران هم بودم.در این شش سال، ما حتی یک ثانیه هم از هم جدا نشده بودیم. یعنی اگر کسی می‌خواست از ما عکس بگیرد، باید می‌نوشت: «مادر و فرزند، نسخه چسبی.»تا اینکه وقتِ کلاسِ اول رسید.از همان لحظه، استرس مثلِ مهمانِ ناخوانده در وجودم جا خوش کرد.مدام از خودم می‌پرسیدم:این بچّه بدون من مدرسه را چطور تحمل می‌کند؟اصلاً من بدون او چطور دوام می‌آورم؟اگر بخواهد دستشویی برود چه؟اگر زنگ تفریح شد و وسط آن همه جمعیت گم شد چه؟اگر خوراکی‌اش را نتواند باز کند چه؟اگر معلّم از او چیزی پرسید و او به‌جایش درباره کارتونِ دیشب توضیح داد چه؟برای همین، اول رفتم سراغ چند مدرسه غیرانتفاعی و خیلی صادقانه گفتم:«ببینید، بچه‌ام تازه می‌خواهد مدرسه را شروع کند. تا مدتی من هم باید همراهش باشم.»آن‌ها هم خیلی مهربانانه با لبخند گفتند:«بله بله، اشکالی ندارد.»البته از آن مدل لبخندها که تهش نوشته: «فقط شهریه را واریز کنید، شما با بچه‌تان، عمه‌تان، خاله‌تان، همسایه‌تان هم بیایید، مشکلی نیست!»اما وقتی محیطشان را دیدم، فهمیدم با آن شهریه‌ها، انتظار داشتم حداقل وارد یک مدرسه بشوم، نه یک خانه کلنگی که با چهار تا بادکنک و دیوار رنگی، اسمش را گذاشته‌اند محیط آموزشی!حیاطِ کوچک، کلاسِ غیراستاندارد، دانش‌آموزِ فراوان، شلوغی در حد بازارِ روز. غیرانتفاعی بودند، اما از بعضی مدرسه‌های دولتی هم پرجمعیت‌تر.با خودم گفتم نه، همان دولتی را عشق است، هم فضا بزرگ‌تر بود، هم منطقی‌تر، هم پولِ الکی از آدم نمی‌گرفتند.رفتم با مدیر مدرسه صحبت کردم و با نهایت صداقت گفتم که من از اول مهر، فقط یک چیز می‌دانم: استرس!گفتم پسرم هنوز برای مستقل شدن آماده نیست و من هم هنوز برای مستقل شدنِ پسرم آماده نیستم.یک مبلغی هم به مدرسه کمک کردم و از فردای آن، هر روز صبح تا دوازده ظهر می‌رفتم در حیاط مدرسه می‌نشستم.یعنی بچه‌ها کلاس می‌رفتند، معلم درس می‌داد، مدیر کارش را می‌کرد و من هم در حیاط، به‌عنوان یکی عضوِ ثابتِ مدرسه حضور داشتم!پسرم هم هر از گاهی برای اطمینان از اینکه مادرش هنوز در محل خدمت حاضر است، به بهانه دستشویی رفتن، می‌آمد یک سرکشی به حیاط می‌کرد.خدا را شکر، مدیر و معلمش هم خیلی با من راه آمدند. احتمالاً با خودشان گفته بودند: «این مادر اگر همین‌جا یک میز هم بگذارد، بعید نیست سال بعد، کادر آموزشی شود!»چند هفته که گذشت، دیدم اوضاع خیلی سخت شده.من هر روز باید در مدرسه کشیک می‌دادم، بعد خسته برمی‌گشتم خانه و تازه شیفت دومم یعنی کارهای خانه شروع می‌شد.گفتم این‌طوری نمی‌شود.از مدیر خواهش کردم اجازه بدهد پسرم در خانه مجازی درس بخواند و خودم معلمش باشم.مدیر هم که احتمالاً از دیدن من در حیاط مدرسه به اندازه کافی دچار عذاب وجدان شده بود، قبول کرد.از آن روز به بعد، مدرسه تعطیل شد و آموزش خانگی شروع شد. البته آموزش خانگی در حد روزی یک ساعت بود؛ آن هم با خواهش، تهدید، تطمیع، اخم، نصیحت و گاهی مذاکرات فشرده!چون پسرم ترجیح می‌داد به‌جای درس، تلویزیون ببیند یا با گوشی ور برود. وقتی هم پدرش برایش کامپیوتر خرید، دیگر همان یک ساعت درس هم رفت در بخش «یادش بخیر».از آن به بعد، ایشان تمام‌وقت گیمر، تایپیست، دانلودر، نصاب برنامه، کارشناس جست‌وجوی گوگل و نیمچه متخصص زبان انگلیسی شد!من حرص می‌خوردم و می‌گفتم:«حالا که مدرسه نمی‌ری و بدبختیِ صبح زود بیدار شدن رو نداری، حداقل بشین تو خونه درست رو بخون!» پدرش هم در نهایت آرامش می‌گفت:«ولش کن! دوران، دوران تکنولوژیه. این کتاب‌ها خیلی هم مهم نیستن.» بله، خیلی هم مهم نبودند، تا وقتی که من باید هر روز دنبال مشق و کتاب و برنامه‌ریزی می‌دویدم! با این حال، انصافاً بچه‌ام با آن سن کم خیلی چیزها یاد گرفت.آن‌قدر سریع کار با کامپیوتر را یاد گرفت که گاهی حس می‌کردم اگر لپ تاب خراب شود، باید به او بگویم درستش کند، نه به تعمیرکار! الان هشت ساله است و کلاس سوم.در تمام این مدت دیگر مدرسه نرفته و من خودم هر طور شده، یک چیزهایی به او یاد داده‌ام. راستش عذاب وجدان داشتم که نکند از بچه‌های دیگر عقب بماند، اما وقتی مقایسه‌اش کردم، دیدم خدا را شکر نه‌تنها عقب نیست، بلکه در بعضی چیزها از خیلی‌ها هم جلوتر است.حالا تصمیم گرفته‌ام برای کلاسِ چهارم بفرستمش مدرسه.البته بین تصمیم گرفتن و اجرا کردن، فاصله از زمین تا آسمان است!چون مدرسه پسرانه برای من چیزی بین محیط آموزشی و پیستِ مسابقه و پارک ژوراسیک است!دخترها معمولاً در حیاط راه می‌روند و حرف می‌زنند، اما پسرها انگار از لحظه ورود، مأموریت دارند از در و دیوار بالا بروند، بِدَوند، شیرجه بزنند و هر کاری که یک مادر را تا مرز سکته می‌برد، امتحان کنند!مانده‌ام چه کار کنم؟ از یک طرف دلم نمی‌آید رهایش کنم، از طرف دیگر می‌دانم باید کم‌کم وارد اجتماع شود، مستقل شود و یاد بگیرد بدون حضور دائمی من از خودش مراقبت کند.خلاصه اینکه من هنوز بینِ دو نقش مانده‌ام: یک مادرِ منطقی که می‌گوید «باید بگذارم برود مدرسه»و یک مادرِ نگران که ته دلش می‌گوید «اصلاً بیاید همین جا کنار خودم بنشیند،خودم تا دانشگاه هم درسش می‌دهم!»

عذاب وجدانمدرسهزبان انگلیسی
۱۳
۶
نازی برادران
نازی برادران
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید