از همان لحظهای که چشم باز کردم، نور چراغهای خشمگین اما عجیبوغریب مهربان او اول از همه در ذهنم نشست؛ چراغهایی که انگار همیشه چیزی بین اخم و لبخندشان گیر کرده بود. خطوط منحنی اما متناسبی که سال ها در پس ذهنم نقش بسته بود و من نمیدانستم از کجا در طرح هایم هویدا شده اند. پشتِ آن چراغها، بدنهای قرار داشت که بعدها فهمیدم اسمش پژو است؛ اما آن روزها برای من فقط «ماشینِ بابا» بود. ماشینی با صندلیهای مخملی نرم مثل آغوش مادر، و دستگیرههایی که برای کودک پنجسالهای مثل من حکم یک معمای بزرگ را داشت. نه دکمه داشتند، نه فشاری بودند؛ یک صفحهی عاجدار بودند که باید با تمام زورِ بچگی به سمت خودت میکشیدی تا در باز شود. هر بار که موفق میشدم، حس میکردم یکی از رازهای دنیا را باز کردهام.
وقتی روی صندلی عقب مینشستم، دنیای من فقط از چند چیز تشکیل میشد: آینهی جلوی ماشین، صدای موزیک، و خیابانی که از پشت شیشه کناری آرام عقب میرفت. گاهی که قد میکشیدم و کمی سرم را بالا میآوردم، ابروهای بابا را میدیدم؛ ابروهایی که پشت چشمهایی آرام، همیشه داشتند به من لبخند میزدند. همان نگاه کافی بود تا احساس امنیت کنم.
بزرگتر که شدم، شیشهی کنارم شد تختهسیاه درس خواندنم. از روی تابلوی مغازهها هر چه میدیدم، بلند یا یواش، درست یا غلط، میخواندم:
«با تِریسازی مسعود…»
همان موقعها بود که فهمیدم خواندن چقدر لذت دارد؛ و چقدر مسیر را کوتاهتر میکند.
بابا رانندهی ماهری بود. انگار فرمان ماشین ادامهی دستهایش بود. نه تکانهای ناگهانی، نه گازهای بیهوا، نه ترمزهای یکباره. رانندگیاش مثل خودش بود: روان، آرام، با وقار. برای همین، من هیچوقت نفهمیدم حالِ بدِ داخلِ ماشین چیست. هیچوقت.
ضبط کاست ماشین مثل یک حیوان خانگی بداخلاق بود؛ هر وقت دلش میخواست، کاست را نصفه قورت میداد و بابا باید با مدادی که همیشه همان گوشه میگذاشت، آن را نجات میداد. ولی ارزشش را داشت. چون صدای امکلثوم، ابراهیم تاتلیسس، بیژن مرتضوی، شهرام ناظری یا بیژن بیژنی از همان ضبط بیرون میآمد.
«بیا… بیا… دلدار من…»
وقتی این جمله از بلندگوها پخش میشد، جاده یکهو شاعرانهتر میشد، آسمان آبیتر، و من آرامتر.
یادم هست وقتی از میانه به گردنه میرسیدیم، بابا همیشه ماشین را نگه میداشت تا آب پر کند. همان موقع بود که تازه خنکی بیرون خودش را نشان میداد و ما قدرِ گرمای دلنشین داخل ماشین را بیشتر میدانستیم. انگار ماشین، مثل یک خانهی سیار، ما را از سرمای دنیا پناه میداد.
گاهی وسط مسیر، وقتی هوا آنقدر سرد بود که بخار دهانمان روی شیشهها مینشست، مامان یواشکی از همان فلاسک نیمهخالی چای برایمان میریخت؛ چایی کمرنگ، اما آنقدر گرم و خواستنی که انگار جایزهای وسط سرمای جاده بود. لبخند آرامشبخش مامان، که همراه با بخار چای بالا میآمد، خودش نصف گرما را میساخت. گاهی هم قبل از رسیدن به جای قرارِ پیکنیک، نارنگی یا سیب پوستکنده را از کیفش بیرون میآورد و به دستمان میداد؛ مهرِ مادرانهای که سفر را شیرینتر از هر مقصدی میکرد.
یکبار یکی از دوستان بابا گفت:
«تو ماشین رو دستکاری میکنی که اینقدر خوب میره…»
اما نه. بابا هیچوقت ماشینش را دستکاری نمیکرد. فقط انتخابش خوب بود.
تمام اینها را که کنار هم بگذارم، میشود حافظهی کودکی من. یک پژو ۵۰۴ با چراغهای خاصش، لوگوی شیرنشانش، صندلیهای مخملی نرم، فضای کافی برای بچههای قدونیمقد، و انبوهی از سفرهایی که هر کدامش تکهای از روحم را ساخت.
پژو ۵۰۴ برای من فقط یک ماشین نبود؛
یک رمان بود، که با هر جرقهی استارت، یک فصل تازهاش ورق میخورد.
نگین سیدزاده