....
راستش آنقدر کار توی سرم ریخته که دیگر نمیدانم اول باید کدامشان را جمع کنم. فکر نکن از سر بیکاری آمدهام بنویسم، یا دلم خواسته چیزی روی کاغذ بگذارم که با تمام شدنش، این دلمشغولی هم تمام شود. نه... اگر نوشتن قرار بود چیزی را تمام کند،
من باید خیلی وقت پیش از خودم تمام شده بودم .
هر بار که باید تمام تمرکزم را بدهم به صدای استاد، فکرت میآید؛ آرام و بیصدا، روی تنم چنبره میزند و نفس همهی کلمهها را میگیرد. خودکار درون دستم میلرزد و هیچ نمینویسد. برای همین، الان ، دکمهی پاوز را زدم. جزوه را با دهانی باز و چشمهایی منتظر رها کردم تا فقط این را بنویسم: نیستی...
و من هنوز هیچ جملهای برای نبودنت پیدا نکردهام.
نمیدانم این نامه خطاب به توست یا به خودم. شاید هم به آن آدمی که قبل از رفتنت بودم. آخر تو شبیه بستنیای هستی که از دستم افتاد کنار جدول. برای داشتنت ذوق کردم، اشک ریختم، هزار بار توی دلم خوشحال شدم و درست همان لحظه که فکر کردم بالاخره رسیدهام، یا دستم کج شد یا شاید دنیا. هرچه بود،
تو سقوط کردی.
بعد من ماندم بالای سر جنازهات. ایستادم و تماشا کردم که چطور هر لحظه بیشتر میماسی، بیشتر آب میشوی و لکههای شیرینت کمکم به لکههایی زشت روی آسفالت تبدیل میشوند. حتی روی لباسهایم هم از تو رد مانده بود. موقع پاک کردنشان آنقدر گریه کردم که یک جایی دیگر نفهمیدم داشتم تو را از روی لباسهایم پاک میکردم
یا تو را از روی دلم.
حالا دیگر نه از آن بستنی چیزی مانده، نه از آن ذوق کودکانهای که برای اولین گازش داشتم. فقط هر بار از کنار همان جدول رد میشوم، ناخودآگاه قدمم کند میشود.عجیب است؛ آدم به از دست دادن هم عادت میکند، اما عادت کردن شبیه خوب شدن نیست. بیشتر شبیه راه رفتن با کفشی است که یک شماره برایت کوچک است. راه میروی، میدوی، حتی گاهی میخندی، اما آخر شب که کفش را درمیآوری،
تازه میفهمی تمام روز کجاهایت زخم شده بود.
من هم دارم زندگیام را ادامه میدهم. سر کلاس مینشینم، جزوه مینویسم، به سؤالها جواب میدهم، برای آینده برنامه میریزم. فقط یک جای این زندگی همیشه خالی مانده
همانجایی که دنیا خیال میکند زمان پُرش کرده است.
شاید همهی درد همین باشد؛ اینکه آدم نمیتواند برای بعضی اتفاقها عزاداری رسمی بگیرد. کسی نمیفهمد چرا وسط کلاس، وسط خیابان یا حتی موقع شستن یک لیوان، ناگهان بغض میکنی. چون هیچکس آن بستنی را ندیده بود. هیچکس ذوقی را که قبل از افتادنش توی چشمهایت برق میزد، به خاطر ندارد. برای همین، غمت همیشه مجبور است لباس آدمهای عادی را بپوشد.
گاهی از خودم میپرسم اگر دوباره همان لحظه تکرار میشد، محکمتر نگهت میداشتم؟ یا باز هم سرنوشت راه دیگری برای افتادنت پیدا میکرد؟ بعد به این نتیجه میرسم که بعضی سؤالها جواب نمیخواهند؛ اگر میخواستی نمی افتادی .
این کلمات وسط یک درس، از گلوی من بیرون افتادهاند. فقط دلم خواست چند دقیقه، ذهنم را از روی تو بردارم و روی صفحه بگذارم.
شاید کاغذ بهتر از من بلد باشد سنگینیِ نبودنت را تحمل کند.


....