
سلام رفیق.
اگه حالت خوبه، شاید بهتر باشه این پست رو نخونی؛ نمیخوام چیزی که خودم هنوز باهاش کنار نیومدم، حال تو رو هم بد کنه. نویسندهی خوبی نیستم و قرار نیست چیزی رو قشنگتر از واقعیت نشون بدم. فقط میخوام یه تکه از زندگیم رو بنویسم؛ همونی که هنوز هر روز باهامه. اگه ایراد نگارشی داشت، ببخش. اینا نوشتههای کسیه که بلد نیست دردشو پیش کسی بگه.
سال ۱۳۹۵ بود. نوجوون بودم و بیشتر شبهام با فیلمها و بازیهای ترسناک میگذشت. از همونجا کشیده شدم سمت رمانهای ترسناک. فایلهای PDF رو دانلود میکردم و شب تا صبح میخوندم؛ نه فقط برای ترس، بیشتر برای اینکه چند ساعت از خودم و روزهام جدا بشم.
یه شب، بین اون همه جستوجو، به یه رمان رسیدم که فرق داشت. بعد از خوندنش فهمیدم چیزی توش هست که ولت نمیکنه. مدتی بعد، اتفاقی فهمیدم نویسندهش داره جلد دوم رو مینویسه و یه گروه تلگرامی هم زده. عضو شدم، فقط برای اینکه نزدیکتر باشم به اون دنیا.
اونجا فهمیدم نویسنده یه دختره، همسن خودم. همون کسی که تونسته بود با کلماتش منو از خودم جدا کنه. اولین عکس پروفایلش هنوز یادمه؛ جزئیاتی که آدم فکر نمیکنه یه روز اینقدر براش مهم بشن… بگذریم.
هر هفته دو قسمت از رمان میاومد و من با ذوق میخوندم. توی گروه حرف میزدیم تا اینکه یه روز چند تا پیشنهاد براش توی چت شخصی نوشتم. از همونجا، حرفهامون دیگه فقط دربارهی داستان نبود. کمکم فهمیدیم چیزهای زیادی شبیه هم فکر میکنیم، شبیه هم میترسیم، شبیه هم دلتنگ میشیم.
روزها سرمون شلوغ بود، اما شبها… شبها منتظر میموندم. تا ساعت دو. از روزمون میگفتیم، از چیزایی که خوشحالمون کرده بود یا اذیتمون کرده بود. آرومآروم شده بودیم جایی که میشد بدون توضیح، خودت باشی.
بعد از مدتی تصمیم گرفتیم همو ببینیم. تو اون مدت تقریباً همهچیز زندگی هم رو میدونستیم؛ دردها، شکستها، خندههای الکی. اولین قرارمون توی یه کافه بود، ساعت ۱۷:۳۵، دوازده مرداد. بیرون کافه منتظرش بودم که از پشت سرم اسممو صدا زد. همون صدا… بعضی صداها هیچوقت از آدم جدا نمیشن.
اون روز، تو همون کافه، من برای اولین بار حس کردم یه نفر میتونه دنیاتو عوض کنه. دختری که روبهروم نشسته بود، با همون لبخند ساده، شده بود تمام چیزی که میخواستم. گذشته، سختیها، همهچیز محو شده بود؛ انگار از زندگی خودم کنده شده بودم و رفته بودم توی زندگی اون.
سالها گذشت. دیگه نوجوون نبودیم. سربازیم تموم شده بود و اون خودش رو برای کنکور آماده میکرد. یه رشته بود که بهش دل بسته بود. تو این سالها خاطره ساختیم؛ خاطرههایی که هنوز هم بعضی شبها خودشون رو یادم میاندازن.
بار اول کنکورش خوب نشد. شکست خورد و فرو ریخت. دیدنش تو اون حال، از هر چیزی سختتر بود. نتونستم بیتفاوت باشم. هر کاری از دستم برمیاومد انجام دادم؛ دوباره ثبتنام، کلاس، دلداری، امید. انگار موفقیتش شده بود دلیل نفس کشیدن من.
سال بعد، نتیجه اومد. رتبهی دو رقمی. همون دانشگاهی که میخواست. خوشحالیش واقعی بود. از اون خوشحالیهایی که تو رو هم خوشحال میکنه، حتی اگه خودت چیزی نداشته باشی.
امیدوارم یه روز همه این حس رو تجربه کنن؛ اینکه ببینی کسی که دوستش داری، به چیزی که براش جنگیده، رسیده.
دانشگاه که شروع شد، اون رفت دنبال رویاهـاش و من مشغول کار شدم، برای آیندهای که فکر میکردم مال هر دومونه. تا یه روز زنگ زد و گفت سطحش عوض شده و من دیگه شبیه گذشته نیستم. بعدش فهمیدم تو دانشگاه با یکی دیگه وارد رابطه شده.
من تمام تلاشم رو کردم که به آرزوش برسه؛
و آخرش، با دستِ خودم، کسی رو که دوست داشتم، سپردم به یه غریبه.
دختر… غریبه.
نمیدونم یه روز این پست رو میخونی یا نه،
فقط میدونم یه زمانی همهچیزِ من بودی و حالا حتی جرئت ندارم اسمت رو بنویسم.