ویرگول
ورودثبت نام
نیما بوبانیان
نیما بوبانیان
نیما بوبانیان
نیما بوبانیان
خواندن ۱ دقیقه·۸ سال پیش

نگاه من به نگاه گربه‌ها

به گربه‌ها حسودیم شده، اول نگاهش می‌کنن بعد می‌دوَن و فرار می‌کنن، هم خودشون هم چشم‌هاشون، باهم.
داشتیم هم‌نگاه می‌شدیم که من فرار کردم، مثل همیشه، در چشم به‌هم زدنی. اما این بار دیگه دست از سر دلم برداشتم، فهمیدم چشم‌هام بودن که فرار کردن و منم دنبالشون دویدم. از اینکه چشم‌هام اختیارم رو داشته باشن، اصلا احساس خوبی ندارم.
این چشم‌ها هم دیدن رو بلدن، هم شنیدن رو، هم گفتن رو و هم ... دویدن! حتما از این همه خودشیرینی بوده که افسار به دستشون دادن اما ای کاش نمی‌دادن. ای کاش‌تر، بلد نبودن با چشم‌های روبروشون هم‌صحبت بشن.
چشم‌ها دروغ نمیگن. راستشو هم نمی‌گن؛ آخه چرا چشم‌های من فرار می‌کنن؟
من همیشه دنبال چشم‌هام بودم، به خاطر همینه که مجبور شدم بایستم، برگردم و نگاهم رو پشت سرش جا بذارم...

گربهنگاهحسرتدلنوشته
۲۱
۳
نیما بوبانیان
نیما بوبانیان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید