
در بالکُنی که بوی سیگار و سلفیهای پیدرپی، دِرَنگگاهی برای احساسِ تنهاییِ در هیاهویِ جَمع میتونه باشه، بویِ شیرینِ توتونِ یک پیپ مثلِ تلنگری، ساده و سریع و بیصدا، «خلوت» رو به هشیاریِ کاملی بدل میکنه. در چشماندازی از این شهرِ دَرهَم و بیهویت، لحظهی پذیراییِ یک پیپ از لبهای یک زن و مرد «باهم»، برای منی که از خلوتِ یکنفره برگشته بودم و سوتزنان، سقفِ تاریکِ آسمون رو نگاه میکردم که مبادا متوجه نگاهِ کنجاو من روی خلوتِ دونفرهشان بِشَن، خیلی جلبِ توجه میکرد و در این مدتزمانِ خوددرگیری، مجالِ عکس گرفتن از دو لحظهای که پیپ هربار به یکی از این دو کام میداد رو از دست دادم. من از پشتِ کوهها اومدم، قبول، ولی دیدنِ پیپ کشیدنِ یک زوج، دو لحظهای نیست که هر سال اتفاق بیاُفته و من باشم که هیچوقت فرصت دیدنش رو نداشتهام!
سوررئالیسم فرزندِ طلاقِ دنیای رئال و ذهنهای ایدهآلیست در بیست قرن زندگی مشترک بود. دو تفکر با خَرسنگها فاصله درمیان، همراه و همسفر شدنشان توهمی بیش نبود؛ زندگیِ مشترکِ این دو دلداده، فرزندهای طلاقِ بیشماری در جامعه رها کرد که سوررئالیسم عاقبت بهخیرترینِشان بود؛ تهتغاریِ بیشفعالی که جنگها و دعواها و بگومگوهای پدر و مادر را در هیاتِ زیباییهایی نوشت و کشید و اجرا کرد.
اولین تصویری که از دیدن یک پیپِ «دو نفره» در ذهنم نقش بست، تابلوِ 《خیانتِ تصویر》 رنه ماگریت بود؛ تصویری از یک پیپ که قطعا یک «پیپ» نیست! تصویرِ «از یک پیپ پُک زدنِ مرد و زنی» هم قطعا اشتراکِ توامانِ دردها و خندههای این دو دلداده نیست!