در بندر، هیچکس نمیدانست کشتی واقعاً متعلق به چه کسی است.
دفترهای کهنه بندر میگفتند صاحبش مردی است به نام نیما. اما هر بار که او روی عرشه قدم میگذاشت، احساس میکرد بیشتر مهمان کشتی است تا مالک آن.
سالها بود که بر این دریا سفر میکرد.
دریایی که هرگز یک چهره نداشت.
بعضی صبحها آب همچون آینهای عظیم تا افق کشیده میشد. خورشید روی سطح آن راه میرفت و باد چنان نرم از میان طنابها عبور میکرد که انگار جهان در حال نجوا با خودش است. در آن روزها، کشتی سبک میشد. تختههای چوبی نفس میکشیدند. افق نزدیکتر به نظر میرسید و حتی زنگزدگی میخها نیز نوعی زیبایی پیدا میکرد.
در آن روزها، نیما ساعتها کنار سکان میایستاد و احساس میکرد جهان از درون او عبور میکند.
اما چند روز بعد، همان دریا چهره دیگری برمیگزید.
مه از اعماق آب برمیخاست. باد در گلوگاه بادبانها گیر میکرد. طنابها سنگین میشدند و صدای جیرجیر چوبهای خیس، همچون استخوانهای پیرمردی در سکوت شب میپیچید.
در آن روزها، کشتی دیگر کشتی نبود.
تابوتی شناور بود که در میان بینهایت سرگردان مانده بود.
سالها گذشت.
نیما گاهی دریا را مقصر دانست.
گاهی کشتی را.
گاهی باد را.
گاهی ستارگانی را که هر شب بیهیچ توضیحی بر فراز سرش روشن میشدند.
اما هیچکدام پاسخ نبودند.
تا شبی که در میانه طوفانی سیاه، پیرمردی را در انبار کشتی یافت.
گویی از دل تاریکی کشتی زاده شده بود.
نه غذا میخورد.
نه میخوابید.
نه پیرتر میشد.
فقط نگاه میکرد.
انگار سالها بود که پشت دیوارهای این کشتی نشسته و عبور فصلهای دریا را تماشا کرده است.
نیما پرسید:
«تو کی هستی؟»
پیرمرد پاسخ داد:
«آن کسی که همیشه حضور داشته، حتی وقتی تو سرگرم موجها بودی.»
موجی عظیم از زیر کشتی عبور کرد.
عرشه ناله کشید.
فانوسها لرزیدند.
اما پیرمرد همچنان آرام ماند.
چنان آرام که گویی طوفان متعلق به جهان دیگری است.
او نیما را به اعماق کشتی برد.
به جایی که هیچ مسافری هرگز نمیرفت.
آنجا موتورخانه بود.
انبوهی از چرخدندهها، بخار، حرارت و ضربان.
پیرمرد گفت:
«اینها دریا نیستند. اینها خود کشتیاند.»
«منظورت چیست؟»
«ضرباهنگ خوابهایت. خستگیهایت. هورمونهایت. سنّت. زخمهایی که بدنت به خاطر میآورد، حتی وقتی ذهنت فراموش کرده است. اینها موتورهای پنهانیاند که مسیر کشتی را تغییر میدهند.»
سپس او را به بالاترین دکل برد.
جایی که باد نخستین بار به کشتی میرسید.
جایی که پرندگان مهاجر گاهی برای چند لحظه روی طنابها فرود میآمدند و دوباره ناپدید میشدند.
پیرمرد گفت:
«و اینها ریتمهای ذهناند.»
باد از میان بادبانها عبور کرد.
صدایی شبیه آواز ارگی متروک در فضای شب پیچید.
«فصلهای درونت. روزهایی که جهان گسترده میشود. روزهایی که جمع میشود. روزهایی که هر چیز زنده به نظر میرسد و روزهایی که حتی نور خورشید هم وزن دارد.»
نیما مدتی طولانی سکوت کرد.
سپس گفت:
«پس من فقط مسافرم.»
پیرمرد لبخند زد.
«نه. اگر فقط مسافر بودی، این گفتوگو هرگز اتفاق نمیافتاد.»
آنها به عرشه بازگشتند.
باران همچنان میبارید.
دریا همچنان متلاطم بود.
اما برای نخستین بار، نیما به جای جنگیدن با طوفان، حضور آن را حس کرد.
قطرههای باران روی پوستش.
بوی نمک.
فشار باد بر سینه.
لرزش تختههای عرشه زیر پا.
طوفان هنوز وجود داشت.
اما دیگر تنها یک دشمن نبود.
اتفاقی بود که در حال رخ دادن بود.
همانطور که روزهای آرام رخ میدادند.
همانطور که دلتنگی رخ میداد.
همانطور که امید رخ میداد.
همانطور که خستگی رخ میداد.
و او برای نخستین بار متوجه شد که تمام عمرش مشغول فرار از آبوهواهای درون خود بوده است.
گویی میخواسته فقط بهار را نگه دارد و زمستان را اخراج کند.
فقط طلوع را بپذیرد و شب را انکار کند.
فقط مد را دوست داشته باشد و جزر را نفرین کند.
پیرمرد دستش را روی سکان گذاشت.
«این را میبینی؟»
«بله.»
«این برای کنترل دریا ساخته نشده.»
«پس برای چیست؟»
پیرمرد به افق تاریک نگاه کرد.
«برای اینکه هنگام عبور از هر فصل، خودت را گم نکنی.»
ساعتها بعد، طوفان آرام گرفت.
ابرها شکاف برداشتند.
خطی روشن در دوردست پدیدار شد.
شاید ساحل بود.
شاید جزیرهای کوچک.
شاید تنها بازی نور روی افق.
اما این بار نیما عجلهای برای رسیدن نداشت.
زیرا چیزی مهمتر را یافته بود.
او فهمیده بود که مقصد واقعی در انتهای دریا پنهان نشده است.
مقصد در کیفیت حضور کسی نهفته است که پشت سکان ایستاده.
و در آن سپیدهدم کمرنگ، برای نخستین بار احساس کرد کشتی و دریا دشمن یکدیگر نیستند.
باد، موج، مه، ستارگان، تاریکی و نور، همه در حال اجرای موسیقی عظیمی بودند که از آغاز جهان نواخته شده بود.
و سهم او نه خاموش کردن ارکستر، بلکه آموختن ریتم آن بود.