ویرگول
ورودثبت نام
نوش آفرین
نوش آفرین
نوش آفرین
نوش آفرین
خواندن ۳ دقیقه·۴ روز پیش

زخمِ در

چند تا از مجسمه‌های خواهرم را قرض گرفته بودم.
آن‌ها را روی زمین چیده بودم و برایشان داستان ساخته بودم؛ انگار هر کدام‌شان نقشی داشتند، صدایی داشتند، سرنوشتی داشتند. بازی که تمام شد، با دقت برشان داشتم و داخل کمدش گذاشتم. در را بستم. همه‌چیز تمام شده بود.

اما نه....

یکی جا مانده بود.
دوباره در کمد را باز کردم و مجسمه‌ی آخر را گذاشتم. در را که بستم همان لحظه یکی از مجسمه‌های آخر افتاد. صدای کوتاه شکستنش را شنیدم. در کمد را باز کردم و دیدم گوشه‌اش شکسته.

شکستن بعضی چیزها صدای بلندی ندارد، اما اثرش بلندمدت است.

خواهرم گریه کرد. ناراحت شد. حق هم داشت. مجسمه مال او بود و من بی‌احتیاطی کرده بودم. ماجرا می‌توانست همان‌جا تمام شود؛ یک عذرخواهی، کمی دلخوری، شاید یک قهر کوتاه.

اما ادامه داشت.

پدرم با صدای بلند دعوایم کرد. صدایی که بیش‌تر از کلماتش من را می‌ترساند، اما من از داد زدنش کم‌تر از ادامه‌ی ماجرا می‌ترسیدم؛ چون می‌دانستم بعدش چه می‌شود.

دستم را سفت گرفت.
کشید و کشید تا دم در خانه.
در را باز کرد و من را بیرون انداخت.

بار اولش نبود.
اما برای من، هیچ‌وقت عادی نشد.

روی پله‌ها می‌نشستم. در بسته بود و من آن سویش. آن سوی در بسته. صداهای خانه را می‌شنیدم اما من در آن خانه نبودم.
می‌دانستم احتمالاً مادرم بعد از مدتی در را باز می‌کند، آرام صدایم می‌زند و می‌گوید «برو تو اتاقت و بیرون نیا.» می‌دانستم این سناریو معمولاً تکرار می‌شود.

اما انتظار، منطقی نیست.
در آن چند دقیقه — که گاهی اندازه‌ی یک عمر می‌گذشت — فقط یک فکر در ذهنم می‌چرخید:
اگر این بار در باز نشود چه؟

همسایه‌مان گاهی در را باز می‌کرد. اول‌ها می‌گفت بیا خانه‌ی ما. من از خجالت آب می‌شدم. دلم می‌خواست توضیح بدهم که پدرم آدم بدی نیست. که این فقط یک روش تربیتی است. که حتماً حق با اوست. که من مقصرم.

چند بار که دید نمی‌آیم، دیگر اصرار نکرد. فقط چند کلمه‌ای با من حرف می‌زد.
بزرگ‌تر که شدم، حتی همان چند کلمه هم سخت بود. بین طبقه‌ها در راه پله‌ها قایم می‌شدم تا مرا نبیند. انگار شرم، کم کم از پله‌ها جدا شد و به درونم آمد.

نمی‌دانم حق دارم این‌ها را درباره‌ی پدرم بگویم یا نه.
می‌دانم که او احتمالاً فکر می‌کرد این کارها مرا آدم بهتری می‌کند. منظم‌تر. مسئول‌تر.

اما چیزی که در من ساخته شد، بیش‌تر از مسئولیت‌پذیری، احساس تقصیر بود.
من یاد گرفتم زود عذرخواهی کنم.
یاد گرفتم فکر کنم اگر کسی ناراحت است، حتماً سهمی از تقصیر با من است.
یاد گرفتم برای دوست‌داشتنی‌بودن، نباید اشتباه بکنم.

آن روز، واقعاً فقط یک اتفاق بود.
و من واقعاً فقط یک بچه بودم.

با این‌همه، پدرم را بی‌نهایت دوست دارم اما هنوز بعد از این همه سال، آن پله‌ها از ذهنم پاک نشده‌اند. آن پله‌ها که رویشان می‌نشستم، سرد بودند و به در خیره می‌شدم در انتظار این‌که فقط باز بشود و بتوانم دوباره به آن خانه برگردم.
خاطره‌شان مثل زخمی است که بسته شده، اما پوستش هنوز نازک است. از این‌ها کمی دل‌خور می‌شوم، نه از این که دعوایم کرد از این‌که آن لحظه، من را از «درون» بیرون گذاشت.

گاهی از خودم می‌پرسم:
بیرون انداختن یک کودک از خانه قرار بود چه درسی به او بدهد؟
ترس، دقیقاً چه فضیلتی را در آدم تقویت می‌کند؟
آیا قرار بود آن چند دقیقه پشت در، مرا به نسخه‌ی بهتری از خودم تبدیل کند؟

شاید او هم نمی‌دانست ترس، چه‌طور خودش را در جان یک کودک جا می‌دهد.
شاید فکر می‌کرد چند دقیقه پشت در، درس بزرگی می‌دهد.
اما چیزی که در من ماند، بیشتر از درس، یک سؤال بود:
اگر اشتباه کنم، هنوز دوستم دارند؟

آن‌وقت‌ها فکر می‌کردم دوستم ندارند.
وقتی پشت در می‌نشستم، احساس می‌کردم بی‌ارزش‌ترین موجود دنیا هستم.

سال‌ها بعد، از من می‌پرسند:
چرا اعتماد به نفس نداری؟
چرا خودت را دوست نداری؟

کسی از آن پله‌ها نمی‌پرسد.

شاید اعتمادبه‌نفس، از جایی شروع می‌شود که کودک مطمئن باشد حتی اگر اشتباه کند، هنوز «درون» خانه است.
شاید دوست داشتن خود، ریشه در تجربه‌ی ساده‌ای دارد: این‌که بدانی با همه‌ی خطاهایت، جایی هست که از آن بیرون انداخته نمی‌شوی.

من هنوز دارم یاد می‌گیرم آن خانه را درون خودم بسازم.
خانه‌ای که درش با اولین اشتباه بسته نشود.
خانه‌ای که بچه‌ها، دیگر پشت در بسته نمانند.

نویسندگیخانوادهخانهجستارنویسیدل نوشته
۱۲
۰
نوش آفرین
نوش آفرین
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید