افکارم تکهپاره است. تلاش دارم جمعش کنم، یک جا بتوانم راجعبه یک موضوعی بنویسم ولی هم افکارم تکهپاره است هم میگویم ولش کن. گور بابای آن موضوع مسائل شخصی زیادی دارم. ذهنم به یک اسب وحشی شبیه است. فقط میدود. واقعاً مثل یک اسب وحشی است. نمیخواهم فقط به عنوان یک مثال از اسب وحشی استفاده کنم. اسب وحشی… من نمیدانم چرا میدود؛ هیچوقت هیچ مطالعهای هم نداشتم که بدانم اسب چرا میدود. فقط اسب وحشی. خب اسب با توجه به نوع سبک زندگیشان… حالا در واقع به ذهنم نمیرسید چی باید بگویم. آن تفاوت اهلی و وحشیشان فقط تو همین دویدن است. چون که سایر حیوانات وحشی ممکن است که مثلاً اینجور تفسیر بشود که وحشی حمله بکند و آدمها یا حیوانهای دیگر را بخورد و این چیزها؛ ولی با توجه به اینکه اسب یک حیوان گوشتخوار نیست، تمام وحشیگریاش توی دویدن است.
خلاصه اینکه ذهن من وضعی اخبار تبدیل میشود به یک اسب وحشی و همینجوری دائم برای خودش میرود توی دودندگی. من دیروز یک صحبتی پیش آمد و کل جریان بحث و جدلی بود. حرف که زدیم، اول چیزی که حالا تلاش دارم ببینمش این بود که باقیِ من چه تصور و نقشی داشتم توی بین صحبتی که بین من و برادرم شد. این بود که قبلترش گفت که این فرد مثلاً چرا توی خط جابهجا شده. تو گذشته یک جایی جدید، فردی که نباید را آنجایی که گذاشته بودم، چون جایی بود که نباید این خطا اتفاق میافتاد. فرض بر این نبود که گذاشتن آن فرد میخواهد نقش داشته باشد یا نه. با این مفروضاتی که خب این فرد را من گذاشتم یک جای جدید. فردی که قرار است یک کار ساده انجام بدهد: تایخت بستهبندی. و خیلی اهمیت ندارد. هم خرابیه که اتفاق افتاده بود، آنجا برگشتش به من گفت که اینجوری. خب من آنجوری پیشفرضی برایم شکل گرفت که این را من بیارتباط و بینقش از این فرد گذاشتن این کار را ببرم جلو. ولی مشکلات نیرو آدم را اذیت میکند. بعضی وقتها تصمیمهایی که میگیری از روی استیصال است؛ شاید تصمیم خیلی درستی هم نباشد ولی تصمیم بهتری به ذهنت نمیرسد.
الان، دیروز آن نقدی که از من اتفاق افتاده اینجوری است که من از دیروز تا الان هیچ تفاوتی نکرده. الان اگر یک نیروی جدید بیاید، ترجیح میدهم بگذارمش آنجا. به این دلیل که یک جایی نیروی خوبی داریم که اخلاق و سازگاری خیلی پایینی دارد. خلق و خوی سازگاریاش صفر تقریباً. من تلاش میکنم یک جایگزینی برای او ایجاد کنم. خلاصه که این اتفاقها افتاد، ذهن من را به هم ریخت، مغزم را خسته کرد، به خستگیها و فکرهای عادی هم اضافه کرد. برای همین الان فکر من تبدیل شده به یک اسب وحشی. خلاصه اینکه دارد میدود.
این در برابر مثلاً آن چیزی که میخواستم دربارهاش صحبت کنم آب بود؛ اینکه وضعیت آب تهران این شکلی است، من بهعنوان شهروند کیم و چه شرایطی دارم و چه نظری دارم. ولی نگاه کردم دیدم آب واقعاً الان دغدغهی من نیست. الان نباید بهش فکر کنم. همین فعلاً باید به فکرم اداره بدهم. یعنی من همین الان هم که دارم این را مینویسم مغزم دائماً میپرد. ولی چارهای نیست باید مینوشتم. حالا اگر بتوانم مثلاً دو ساعت، سه ساعت دیگر یک بار دیگر دست به کیبورد بشوم شاید بتوانم بهتر بنویسم، بهتر فکر کنم، بهتر جریانها را ببینم.