ویرگول
ورودثبت نام
نوژن ا.
نوژن ا.یک مهندس iOS. پیانیست. مسلط به انگلیسی و آلمانی، آشنا با فرانسوی و کره‌ای.
نوژن ا.
نوژن ا.
خواندن ۶ دقیقه·۶ سال پیش

تخم مرغ (The Egg)

داستانی کوتاه از Andy Weir
داستانی کوتاه از Andy Weir



در مسیر خانه بودی که مُردی.

با ماشین تصادف کردی. چیز قابل توجهی نبود، ولی با اینحال کشنده. یک زن و دو کودک در خانه داشتی. یک مرگ بدون درد. تکنسین‌های اورژانس تا حد امکان تلاش کردند که تو را نجات دهند، ولی فایده نداشت. بدنت آن قدر خرد شده بود که مرده‌ات بهتر بود، مطمئن باش.

تکنسین‌های اورژانس تا حد امکان تلاش کردند که تو را نجات دهند، ولی فایده نداشت.
تکنسین‌های اورژانس تا حد امکان تلاش کردند که تو را نجات دهند، ولی فایده نداشت.


- پرسیدی: چی... چی شده؟ من کجام؟

- با صراحت گفتم: تو مردی.
دلیلی برای ناز کشیدن نبود.

یه کامیون... داشت سر میخورد...

گفتم: اوهوم.

من... من مردم؟

گفتم: اوهوم. ولی احساس بدی در موردش نداشته باش. همه میمیرن.

یه کامیون... داشت سر میخورد...
یه کامیون... داشت سر میخورد...


تو به اطراف نگاه کردی. همه جا نیستی بود. فقط تو و من. پرسیدی: این چه جور جاییه؟ دنیای پس از مرگه؟

گفتم: میشه گفت.

پرسیدی: تو خدایی؟

پاسخ دادم: اوهوم. من خدام.

گفتی: زنم... بچه‌هام...

خب؟

حالشون خوبه؟

گفتم: این چیزیه که دوست دارم ببینم. تو تازه مردی، و دغدغه‌ی اصلیت خونواده‌اتن. همین خوبه.

با حیرت به من خیره شدی. به نظرت، من شبیه خدا نبودم. فقط شبیه یک مرد، یا شاید هم یک زن بودم. شاید یک مظهر قدرت مبهم. بیشتر مانند یک معلم دبیرستان خصوصی بودم تا شخص باری تعالی.

گفتم: نگران نباش. مشکلی براشون پیش نمیاد. فرزندانت از تو تصویری بی‌نقص خواهند داشت. اونا به اندازه‌ی کافی زمان نداشتن که از چشمشون بیفتی. زنت در ظاهر گریه می‌کنه، ولی در باطن آسوده‌خاطر شده. اگر عادلانه قضاوت کنیم، ازدواجتون در شرف فروپاشی بود. برای تسلای خاطرت بگم که، زنت از این آسودگی احساس گناه زیادی میکنه.

فرزندانت از تو تصویری بی‌نقص خواهند داشت.
فرزندانت از تو تصویری بی‌نقص خواهند داشت.


گفتی: اوه.
حالا چی میشه؟ میرم جهنم، یا بهشت، یا همچین چیزی؟

گفتم: هیچ کدوم.
تو دوباره متولد میشی.

گفتی: آه. پس هندوها درست می‌گفتن.

گفتم: همه ادیان به نوع خودشون درست می‌گفتن.
با من قدم بزن.

همه ادیان به نوع خودشون درست می‌گفتن.
همه ادیان به نوع خودشون درست می‌گفتن.


همین طور قدم‌زنان در قعر نیستی به دنبالم آمدی. داریم کجا میریم؟

گفتم: جای خاصی نمیریم. به نظرم قدم زدن حین صحبت خوبه.

پرسیدی: پس هدف چیه؟ وقتی دوباره متولد بشم، یه بوم خالی‌ام، مگه نه؟ یه نوزاد. پس تمام تجربه‌ها و هرچی در این زندگی انجام دادم ارزشی نداره.

گفتم: به هیچ وجه! تو درونت تمام دانش و تجربه‌ی زندگی‌های گذشته‌ات رو داری. فقط الان نمیتونی اونا رو به خاطر بیاری.

ایستادم و شانه‌هایت را گرفتم. روح تو بزرگتر، زیباتر و قدرتمندتر از چیزیه که میتونی تصور کنی. ذهن انسان فقط میتونه ذره کوچکی از چیزی که هستی رو درون خودش جا بده. مثل وقتیه که انگشتت رو توی یه لیوان آب فرو میکنی که ببینی سرده یا گرم. تو قسمت کوچکی از خودت رو توی یه محفظه قرار میدی، و وقتی میاریش بیرون، تو هم تمام تجربه‌هایی که داشته رو کسب می‌کنی.

تو در ۴۸ سال گذشته در یک انسان زندگی کردی. بخاطر همین، هنوز گسترش پیدا نکردی و بقیه‌ی ذات بیکران خودت رو کشف نکردی. اگر به اندازه کافی اینجا وقت بگذرونیم، کم کم همه چیز یادت میاد. ولی دلیلی برای انجام این کار بین هر زندگی نیست.

مثل وقتیه که انگشتت رو توی یه لیوان آب فرو میکنی که ببینی سرده یا گرم.
مثل وقتیه که انگشتت رو توی یه لیوان آب فرو میکنی که ببینی سرده یا گرم.


پرسیدی: مگه چند بار متولد شدم؟

گفتم: اوه، زیاد. خیلی خیلی زیاد. و همینطور در زندگی‌های زیاد.
این دفعه، یک دختر رعیت چینی در سال ۵۴۰ میلادی خواهی شد.

من من کردی: چ... چی؟ داری منو به گذشته برمیگردونی؟

خب، فکر کنم از لحاظ فنی، آره. زمان، به نوعی که تو میشناسی، فقط در دنیای تو وجود داره. دنیا توی جایی که من ازش اومدم، متفاوته.

با تعجب پرسیدی: جایی که تو ازش اومدی؟

توضیح دادم: اوه البته. من هم از یه جایی اومدم. یه جای دیگه. و دیگرانی هم مانند من اونجا هستن. میدونم دوست داری بدونی اونجا چطوریه، ولی حقیقتا درک نخواهی کرد.

گفتی: اوه. به نظر مایوس میومدی.
ولی صبر کن! اگه میشه توی یه زمان متفاوت دوباره متولد شد، پس احتمالش هست یه جا متقابلا خودمو دیده باشم!

حتما. همیشه اتفاق میفته. و چون هر دو نفر فقط از زندگی خودشون آگاهی دارن، هرگز حتی نمیفهمی که این اتفاق میفته.

این دفعه، یک دختر رعیت چینی در سال ۵۴۰ میلادی خواهی شد.
این دفعه، یک دختر رعیت چینی در سال ۵۴۰ میلادی خواهی شد.


اگه میشه توی یه زمان متفاوت دوباره متولد شد، پس احتمالش هست یه جا متقابلا خودمو دیده باشم!
اگه میشه توی یه زمان متفاوت دوباره متولد شد، پس احتمالش هست یه جا متقابلا خودمو دیده باشم!


پس هدف همه چیز چیه؟

پرسیدم: واقعا؟ واقعا؟ داری معنای زندگی رو ازم می‌پرسی؟ به نظرت یکم کلیشه‌ای نیست؟

پافشاری کردی: خب سوال منطقی‌ایه.

چشم تو چشم نگاهت کردم. معنای زندگی، دلیل من از خلق این دنیای بزرگ، این بود که تو رشد کنی.

منظورت انسانه؟ میخوای انسان رشد کنه؟

نه، فقط تو. من کل این دنیا رو برای تو ساختم. با هر بار زندگی تو رشد می‌کنی و بالغ میشی و به وجودی بزرگتر و برتر تبدیل میشی.

فقط من؟ پس بقیه چی؟

گفتم: بقیه‌ای وجود نداره.
در این دنیا، فقط منم و تویی.

تو با سردرگمی به من خیره شدی. ولی تمام مردم روی زمین...

همه تو هستند. تناسخ‌های متفاوتی از تو.

صبر کن. من همه‌ام؟

با ضربه‌ی نرم تبریک‌گویانه‌ای به پشتت، گفتم: حالا تازه داری میگیری چی گفتم.

من تمام انسان‌هایی‌ام که تاحالا زندگی کرده‌ان؟

یا هر کسی که زندگی خواهد کرد. بله.

من آبراهام لینکلنم؟

و جان ویلکس بوث هم هستی. (م. قاتل پرزیدنت لینکلن)

با وحشت پرسیدی: من هیتلرم؟!

و میلیون‌ها نفری که به قتل رساند.

من عیسی مسیحم؟

و تمام پیروانش.

به سکوت فرو رفتی.

من آبراهام لینکلنم؟ و جان ویلکس بوث هم هستی.
من آبراهام لینکلنم؟ و جان ویلکس بوث هم هستی.

گفتم:

هر بار که کسی را قربانی کردی، به خودت آزار می‌رساندی. هر محبتی که به کسی کردی، داشتی به خودت محبت می‌کردی. هر لحظه شاد یا غم‌انگیزی که هر انسان تابه‌حال تجربه کرده، تو هم تجربه کردی یا خواهی کرد.

مدت زیادی به فکر فرو رفتی.

ازم پرسیدی: چرا؟ چرا این همه کار کردی؟

چون یک روز، تو مثل من خواهی شد. چون این چیزیه که هستی. تو از جنس منی. تو فرزند منی.

ناباورانه اذعان کردی: واو. یعنی من یه خدام؟

نه. هنوز نه. تو یه جنینی. هنوز داری رشد می‌کنی. وقتی بجای تمام انسان‌ها در سرتاسر زمان زندگی کردی، به اندازه‌ی کافی رشد کردی که آماده‌ی به دنیا اومدن بشی.

گفتی: پس کل دنیا...

سوالت را نیمه‌کاره پاسخ دادم: یه تخم مرغه.
و حالا وقتشه که رهسپار زندگی بعدیت بشی.

و سپس تو را راهی مسیرت کردم.

چون یک روز، تو مثل من خواهی شد. چون این چیزیه که هستی. تو از جنس منی. تو فرزند منی.
چون یک روز، تو مثل من خواهی شد. چون این چیزیه که هستی. تو از جنس منی. تو فرزند منی.


نویسنده: Andy Weir
مترجم: نوژن ا.


داستانزندگیخدادینمرگ
۵
۳
نوژن ا.
نوژن ا.
یک مهندس iOS. پیانیست. مسلط به انگلیسی و آلمانی، آشنا با فرانسوی و کره‌ای.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید