چارلی عزیزم، متاسفم که قراره ناامیدت کنم. باید اعتراف کنم از روز سوم تا الان، پیشرفت خیلی چشمگیری تو خوندن کتاب «اما» نداشتم. علت اش اینکه خوندن درس های دبیرستانم خیلی زمان بره، خصوصا حالا که قراره آزمون کنکور رو بدم. اما فرصت این رو دارم که درمورد آقای نایتلی برات بنویسم. درواقع نکته ی جالب کتاب« اما »در همین جاست، من شباهت خیلی فاحشی بین آقای نایتلی و آقای دارسی در کتاب دیگه ی جین آستین یعنی غرور و تعصب احساس میکنم. و این شباهت بین خیلی از ویژگی های این دو مرد جریان داره. آقای دارسی یک مرد آروم، متفکر و تحلیل گر بود، درست مثل آقای نایتلی! و هر دوی اونها یک روحیه ی قضاوت گر داشتن. به گمونم ذهن تحلیل گر آقای دارسی و آقای نایتلی به همراه دیدگاه عمیق اونها، این شرایط رو ایجاد میکرد که راحت تر از اطراف خودشون، دیگران رو مورد داوری قرار بدن. به طرزی احساس میکنم جین آستین افکار و عقیده های خودش رو از طریق این دو کارکتر به مخاطب انتقال میداد و تلاش میکرد از زبان اونها خوانندگان خودش رو نصیحت های پنهان بکنه. چارلی عزیزم، بیا قول بدیم به این نصیحت ها عمل کنیم. شباهت دیگه ی این دو کتاب، وجود کارکتر هایی مثل آقای ویکهام و آقای فرانک چرچیله. افراد به ظاهر دلنشین، جذاب و خونگرم که توجهات بسیاری رو به خودشون جلب میکنن، جین آستین با خلق چنین کاراکترهایی به خواننده های خودش اخطار میده که فریب ،خیلی از اونها دور نیست. من هم مثل زمانی که« اما» برای اولین دفعه آقای فرانک چرچیل رو ملاقات کرد و زمانی که الیزابت آقای ویکهام رو از نزدیک دید، شیفته ی رفتار های تاثیرگذار اونها شدم. اما چارلی، همون قدر که زود مجذوب چنین رفتار هایی شدم، همون قدر هم زود از اونها دلسرد شدم. به گمونم جین آسین هم میخواست همین نکته رو به مخاطب های خودش منتقل کنه.
میخواست بگه، هی چارلی! توجهت رو از رفتار های آشکار بردار و به رفتار های پنهان بده.
از طرف کسی که دوستت داره. ظهر بخیر.
Nia.