ویرگول
ورودثبت نام
Pariya
Pariyaپرواز روح در جسمی به پهناوری کل جهان
Pariya
Pariya
خواندن ۴ دقیقه·۱۳ ساعت پیش

خداحافظی با غم آشنا پارت سوم

داشتم میگفتم برای اینکه به چشم میم بیام هرکاری میکردم ، و فکر میکردم انجام خیلی کارا اثر داره و باعث میشه جذبش بشم .تمام کارای اون برای من جذاب بود و هر حرکت سادش خیلی جذابیت داشت برام و فکر میکردم اونم بهم همینجوری نگاه میکنه احتمالا . واسه همین مدام!از جلوش زد میشدم ، مقنعه نمیپوشیدم و کلیپس میزنم و فکر میکردم اینجوری جذابم براش ، میخواست کتاب بخونه منم میرفتم مینشستم پیشش و میخوندم ، گاهی حتی دستشو لمس میکردم البته مچشو. اون عادت داشت جیم میشد ، کلاسارو میپیچوند و میرفت یه جای خلوت و تنها . البته فقط اولای سال دیگه بعدا میپیچوند که بره پیش دوستاش. و منم از موقعیت استفاده میکردم و تا میدیدم از همه دور شده و تنها نشسته میگفتم آها الان وقت اینه که منم برم . شاید تنهاییشو یه جاهایی به هم میزدم حالا نمیدونم بدش میومد یا خوشش میومد ، چون من خودم خیلی خوشم نمیاد وقتی رفتم یه جا تنها باشم کسی بیاد سمتم و خلوتمو به هم بزنه ، البته آثاریم دیده نمیشد از اینکه بدش اومده باشه

من خیلی با عصبانیت ، طلبکارانه و حسرت و غم دوسش داشتم

اوایل سال که معلم کم بود به فضل خدا یه بار که نشسته بودیم سر کلاس ، دیدم یهو جیم شده ، رفتم جاهای مختلفو دنبالش گشتم, از بچه ها پرسیدم کجاس ! گفتن اون کلاسه ، وارد کلاس شدم دیدم میم تک و تنها نشسته اونجا روی یکی از صندلایی که تقریبا کنار کلاس هست و ردیف دوم سوم بود، پرده های کلاسه قرمز بود و فضای اتاق مثل رد روم شده بود☺️ البته اون موقع نمیدونستم اصلا چی هست

بعد رفتم نشستم روی صندلی معلم و اونم حدود چند متریم نشسته بود ، بهم گفت درم ببند که بچه ها نیان ، منم بستم و نشستم روی صندلی معلم و شروع کردم به خوردن لقمه ای که داشتم اونم کنار توی اون تاریکی داشت مینوشت یا چیزی میکشید. نگاش کردم و گفتم چی مینویسی ؟ دفترشو بست و گفت چیزایی که به ذهنم میادو مینویسم و میکشم . بهش گفتم منم ببینم ؟ و اون یه جوری منو پیچوند و خلاصه ندیدم چی نوشته . البته از اون فاصله 3 متری میخواستمم نمیشد باید میرفتم نزدیک تر

بعد گفتم وقتی یه چیزی آدمو اذیت میکنه باید بنویسش و اونجوری دیگه اذیتش نمی‌کنه ، اونم گفت نه چیزی اذیتم نمیکنه. نمیدونم شابد میکرد شایدم نمیکرد ولی من خودم اینجوری بودم . ولی انگار اون از سر لذت بردن مینوشت

گفت دوست داشتم برم هنر ولی یهو نظرم عوض شد و گفتم بیام تجربی چون زیشتو دوست دارم و دوست داشتم جراح قلب بشم ، نقاشیم در کنارش ادامه میدم

بعد گفتم اگه بخوای اینو باید خیلی درس بخونیا ، الان تو هیچی نمیخونی . گفت آره الان نمیخونم ولی میدونم که از پسش برمیام و چند وقت دیگه که شروع کنم میتونم برای خرداد حسابی اوکیش کنم درسامو ، میدونم نمرم خوب میشه و پتانسیلشو دارم

صدای در اومد ، نمیدونم کی درو باز کرد من یا اون ولی خب یکی دوتا از بچه ها اومدن داخل و اوناعم درو بستن و دیگه نتونستم با میم حرف بزنم راحت . اونم چند دیقه بعد رفت و من موندم و حسرت اینکه کاش بیشتر میتونستم باهاش حرف بزنم و عصبانیت از اون دوتایی که اومده بودن مزاحمت ایجاد کرده بودن

میدونی الان انگار هبچ کدوممون اون آدم قدیم نیستیم ، درسته هیچ وقت باهم حتی دوست معمولیم نبودیم ولی حسش میکردم ، انگار نزدیک نزدیکمه

من که گفتم چه ویژگی هایی داشتم ، اونم بزارید بگم

عه ساعت 13و 13

اون یه آدم درونگرا ، ساکت ، تو خودش مدام ، بی اهمیت به درس ، انگار توی دنیای دیگه ، لوس و نازک نارنجی ، عاشق کتاب خوندن و ستاره ، عاشق تنهایی و فرار از آدما ، مهربون

ولی کم کم همه چی تغییر کرد الان اون آدم افسرده و بی تعهد که دوستای زیادی داره هست و یه کمم لاشی و مارمولک

و من آدمیم که بیخیالم و هیچی برام مهم نیس ، نه دوسش دارم ، نه نبودش اونقدر اذیتم میکنه و سعی میکنم روی خودم کار کنم و رشد کنم و انگار قوی شدم

نمیدونم انرژیمون الان به هم میخوره یا نه ولی اون موقع حس میکردم کنار هم زیبا تریم و به هم میاییم

هنوزم جا داره که همه چی درست بشه و کم کم ترمیم بشه ولی آیا اون میخواد ؟ نمیدونم

اون دلتنگ آدمای قبلیه و بیخیال نسبت به من و بی خبر از همه احساساتم بهش

آدمغمکلاس
۱
۰
Pariya
Pariya
پرواز روح در جسمی به پهناوری کل جهان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید