
کلاس شروع شد.استاد میکروفون را فعال کرده و برای اطمینان از پخش صدا از دانشجوها میخواهد که به او تأییدی بدهند. کلاس رنگ و بوی گذشته رو ندارد؛هرکس مشغول کاری است و هر از گاهی استاد از بچه ها میخواهد که اعلام حضور کنند ولی سکوت تنها جوابی است که به او میدهند.
استاد با بی حوصلگی شروع به تدریس میکند،هر از گاهی اه میکشد،یاد کلاس های حضوری می افتد و غرق در گذشته میشود. افکارش را با دانشجوها در میان میگذارد ،حال سکوت شکسته میشود و داغ دل بچه ها نیز تازه می شود. همگی دلشان برای کلاس های حضوری، دیدن همدیگر،پیچاندن کلاس ها و .... تنگ شده است.
استاد از سخنان بچه ها به وجه می آید.بعد از درد و دل ها همگی مشغول درس میشوند ولی زمان کلاس رو به پایان است و هیچکس متوجه گذر زمان نشده است.