از بچگی رابطه خوبی با نوشتن نداشتم.حتی یادمه بیشتر انشاهای دوران مدرسه ام رو مادرم می نوشت و همیشه نمره ی خوبی میگرفتم ولی هیچ کدام نوشته های من نبودن.
عاشق کتاب خواندن و یادگیری بودم ولی هیچ وقت نویسنده خوبی نبودم.یکی از مشکلاتی که دارم ،اینکه زمانی که شروع به نوشتن میکنم مغزم خالی میشه و هیچ کلمه ایی مرا برای نوشتن یاری نمیدهد.
بخاطر ترسی که داشتم، درس ادبیات فارسی عمومی دانشگاه رو از ترم اول برنداشتم و الان که ترم اخرم ،مجبور شدم واحد رو بردارم. از ابتدا کلاس با مادرم شرط کردم که باید در امتحان این درس که به صورت آنلاین برگزار میشود مرا یاری دهد.ترس هنوز هم گریبان گیر من است.
همزمان با شروع کلاس ،کتاب تولستوی و مبل بنفش نوشته ی نینا سنکویچ را شروع به خواندن کردم .
نویسنده ی کتاب ،شروع به خواندن یک کتاب در روز به مدت یکسال کرد و هر روز در وبلاگ خود نقد هر کتاب را مینوشت و این موضوع شوق مرا به نوشتن بیشتر کرد.
حال استاد ادبیات از ما خواسته که یک داستان بنویسیم و برای شروع نوشتن از ما خواسته،فقط شروع به نوشتن کنیم راجب هر موضوعی.
در این اوضاع اینترنت،یکی از دوستانم ویرگول را بهم معرفی کرد و از حالا دنیای نوشته های من جایی برای دیده شدن دارند:)