ویرگول
ورودثبت نام
حریر
حریرخودت را با کسی قیاس نکن تاهمیشه موفق باشی
حریر
حریر
خواندن ۲ دقیقه·۱۴ روز پیش

کودکی که در پیری گم شد ...

پیرمرد و گوچه
پیرمرد و گوچه

نمی‌دانم تولدم اول صبح بود یا غروب. فقط یادم می‌آید که اولین نفسِ من، بوی دودِ خانه‌ای را می‌داد که هنوز ساخته نشده بود. چشم باز کردم و دیدم صورتم پر از چین و چروکِ روزهایی است که نیامده است؛ انگار سال‌ها قبل از آنکه پا به این دنیا بگذارم ، پیر شده بودم.

روی پاهایم ایستادم، اما پاهایم توانِ ایستادن نداشتند؛ مثل ستون‌های معبدی که از فرط عظمت، خمیده شده باشند، شکسته شده باشند و خرد شده باشند. صدایم را که شنیدم، نوزادی دیدم که با لهجه‌ای کهنه سخن می‌گفت. خواست حرفی بزند، اما کلمات از دهانش بیرون نمی‌ریختند؛ انگار گنجینه‌ای بودند که قبل از یافتن، گم شده بودند.

در آینه، نه کودکی خردسال، که مردی سالخورده را دیدم. ابروهایش در هم گره خورده بود، انگار از تمامِ عمرِ کوتاهش، بارِ سنگینی بر دوش اش داشت. دست دراز کرد تا مرا لمس کند، اما انگشتانش، باریک و لرزان، فقط غبارِ سال‌هایی را جمع کرده بودند که هنوز نگذشته بودند.

اشک‌هایم، شورتر از دریایی بود که هنوز موج نداشتند. گریه می‌کردم برای خاطراتی که هرگز نداشتم؛ برای خنده‌هایی که در گلویم یخ زدند و برای دردهایی که قبل از رسیدن، مرا در خود پیچاندند.

مادرِ جوانی که صورتش به قدمتِ تاریخ بود، مرا در آغوش گرفت. نوازشم کرد و گفت: «تو کی هستی؟ کودکی که از پیری گریه می‌کند؟» نمی‌دانستم. نامم فراموش شده بود، یا شاید هرگز وجود نداشته است.

کلمات، مانند برگ‌های پاییزی، قبل از آنکه شکوفا شوند، می‌ریختند. سکوت، فریاد می‌زد و روشنایی، سایه می‌ساخت. احساس می‌کردم در اتاقی حبس شده‌ام که دیوارهایش از جنسِ فراموشی و سقفش از جنسِ انتظار بود.

ترسیدم. نه از آینده، بلکه از گذشته‌ای که مرا فراموش کرده بود. ترسیدم از خودم، از این کودکی که با لباسی از پیری به دنیا آمده بود.

خواستم برگردم، به آن لحظه اول که نبودم. اما راهی نبود. زمان، چون رودخانه‌ای وارونه، از من دور می‌شد و مرا در ساحلِ نیستی ها رها می‌کرد.

در انتهای کوچه، جایی که نه آغاز بود و نه پایان، ایستادم. با خودم گفتم: «شاید من، خودِ لحظه‌ای هستم که هرگز اتفاق نیفتاده.»

و آن‌جا بود که فهمیدم: زندگی، نه آن‌طور که می‌آید، بلکه آن‌طور که می‌رود، آغاز می‌شود. و من، از همان ابتدا، در انتهای راهم گم شده بودم.

کودکیپیری
۰
۰
حریر
حریر
خودت را با کسی قیاس نکن تاهمیشه موفق باشی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید