
روزی دخترِ اشرافزاده به اصطبل آمد؛ همسن و سالِ دخترک بود، اما انگار از جهان دیگری آمده بود: لباسهای تمیز، کفشهایی که گل را نمیشناختند، و چشمانی که عادت داشتند همهچیز را مالک شوند. او اسبی خرید بود؛ اسبی سیاه، بلندبالا و وحشی، مثل شبِ بیماه، مثل رودخانهای که از کوه کنده شده باشد. اسب را با زنجیر آوردند، اما زنجیر در برابر غرورش چیزی نبود جز نخِ پوسیدهای در برابر باد.
هیچکس نمیتوانست رامش کند. نه اصطبلدار، نه مردانی که بازوانشان مثل تنهی درخت بود؛ هیچ کس نمی توانست. اسب میکوبید، میغرید، دندان نشان میداد، و زمین زیر سمهایش میلرزید. از آن پس، همهی اصطبل گرفتارِ او شدند؛ مثل گردی که ناگهان در باد گم میشود، همه دورش میچرخیدند و هیچکس به کار خویش نمیرسید.
دخترک اما از دور نگاه میکرد. ناگهان میان یکی از آن لحظه ها، در نگاه اسب چیزی دید که کسی دیگر نمیدید: ترس. نه ترسِ معمولی، ترسِ جانداری که از بند نه، از شکستهشدنِ روحش میترسد. آن اسب، بهظاهر طوفان طوفانطوبود، اما در دلش زمستانی پنهان داشت.