ویرگول
ورودثبت نام
حریر
حریرخودت را با کسی قیاس نکن تاهمیشه موفق باشی
حریر
حریر
خواندن ۱ دقیقه·۸ روز پیش

اسب و دخترک؛آخورهای خاموش

روزها می‌گذشتند و دخترک، چون ریشه‌ای که در سنگ هم راهی پیدا کند، به زندگی در اصطبل خو می‌گرفت. او دیگر فقط خدمتکار نبود؛ نگهبانِ خوابِ اسب‌ها شده بود. اسب پیرِ خاکستری، وقتی او نزدیک می‌شد، سرش را کمی پایین می‌آورد؛ مادیانِ سرخ‌فام، موهایش را به دست او می‌سپرد؛ کره‌های تازه‌نفس، دنبالش راه می‌افتادند، مثل برگ‌هایی که به جریانِ رود دل می‌دهند.

اما تنهایی، مثل مه، از درزهای زندگی‌اش بیرون نمی‌رفت. دخترک هیچ‌کس را نداشت. نه دستی که موهایش را شانه کند، نه صدایی که نامش را به مهر صدا بزند. هیچ چیز ، دخترک هیچ چیز نداشت . فقط و فقط دخترک بود. همین و بس ...

پس دخترک یاد گرفت که مهر را از حیوانات قرض بگیرد؛ از اسبی که دمش را به نشانه‌ی رضایت تکان می‌داد، از اسبی که شانه‌اش را به دیوار می‌مالید تا کودکیِ فراموش‌شده‌اش را بخاراند.

در آن اصطبل، او میان جانوران، شبیه شمعی بود که در اتاقی بی‌پنجره روشن مانده باشد. شعله‌اش کوچک بود، تاریکی را به‌طور کامل تسلیم نمی‌کرد. اما با آن می‌جنگید. و همین جنگِ خاموش، معنای روزگارش شده بود.

ادامه دارد

دخترکاسب
۰
۰
حریر
حریر
خودت را با کسی قیاس نکن تاهمیشه موفق باشی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید