
دخترِ اشرافزاده با پایی شکسته، در بسترِ تمیزش افتاده بود و از درد، کینه میچید. گفت: «بکشیدش. این جانور رام نمیشود.» و صدایش، هرچند ضعیف، از جنسِ حکم بود.
اصطبلدار که میدید این ماجرا میتواند نانِ او را بسوزاند و نامش را لکهدار کند، به جای دفاع از حقیقت، سایهای از دروغ ساخت. نگاهش را به دخترک دوخت؛ همان دختری که همهی شبهای بیپناهیاش را با اسب گذرانده بود. گفت: «او تنها کسی است که اسب به او نزدیک میشود. چه کسی بهتر از او میتواند این حیوان را برای چنین کاری تحریک کرده باشد؟ شاید از روی حسد. شاید از روی انتقام. شاید هم دخترِ اشرافزاده را به عمد انداخته باشد.»
دروغ، چون دودی سیاه، از دهانها بالا رفت و همهجا را گرفت. تا جایی که به شایعه بدل گشت. کسی به دخترک گوش نداد. بیگناهیاش مثل برفی بود که پیش از رسیدن به زمین، آب شده باشد. او را گرفتند، فلک کردند، و هر ضربه بر پشتش، نه تنها گوشتش، که آخرین امیدش را هم میدرید.
در آن لحظه، اسب از دور میکوبید و شیهه میکشید؛ اما شیههاش به دیوارهای سفتِ قدرت برمیخورد و برمیگشت، مثل دعای کودکی که در کلیسایی خالی گم شده باشد و چه تلخ روح اسب را سنباده میزد.
ادامه دارد...