ویرگول
ورودثبت نام
حریر
حریرخودت را با کسی قیاس نکن تاهمیشه موفق باشی
حریر
حریر
خواندن ۱ دقیقه·۸ روز پیش

اسب و دخترک؛دو تن از یک زخم

دخترک نخستین‌بار نزدیکش رفت، بی‌صدا، با تکه‌ای نان در مشت و دلی که مثل پرنده‌ای اسیر، در سینه می‌زد. اسب به او خیره شد؛ چشمانش مانند دو چاه تاریک بود که ماه در آن افتاده باشد. دخترک دستش را دراز نکرد. فقط نشست و نان را روی کاه گذاشت.

اسب نزدیک نشد. اما فردا آمد. و فرداهای دیگر هم.

آهسته، مثل اعتمادِ گیاهی که از زیر سنگ بیرون می‌زند، میان آن دو چیزی شکل گرفت. اسب فقط از دستِ دخترک غذا می‌خورد. اگر دیگری نزدیک می‌شد، گوش‌ها را عقب می‌برد و تنش را مثل کمانی آماده می‌کرد. اما دست دخترک که می‌آمد، آرام می‌شد؛ گویی این دست، نه دستِ انسان، که شاخه‌ای نرم از جنگل است.

آنها دو جانِ زخمی بودند که زخمِ هم را می‌فهمیدند. دخترک، چون توله‌ای که از گله جدا افتاده باشد، پناه را در کنارِ اسب یافت. و اسب، چون پیکری رانده‌شده از قبیله‌ی خود، در حضور او آسوده بود.

گاهی او به یالِ اسب تکیه می‌داد و سکوت می‌کرد؛ اسب نیز سرش را پایین می‌آورد، چنان‌که می‌خواهد اندوه را از شانه‌های او بردارد.

عشقِ آنها اسم نداشت. نامش نه در دهانِ مردم جا می‌شد و نه در قانونِ جهان. اما وجود داشت، مانند ریشه‌ای در تاریکی، مانند آتشی زیر خاکستر.

ادامه دارد...

اسبدخترک
۰
۰
حریر
حریر
خودت را با کسی قیاس نکن تاهمیشه موفق باشی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید