
دخترِ اشرافزاده، که دلش از تحسین و غرور انباشته بود، روزی گفت میخواهد بر اسبِ وحشی سوار شود. همه هشدار دادند؛ اما اشرافزادهها گاه با سقوطِ خود بیشتر از پندِ دیگران آشنا میشوند. او به اصطبل آمد، با شالِ ابریشمی و لبخندی که بیشتر به فرمان شبیه بود تا شادی.
اسب را آماده کردند. همه نفس را در سینه حبس کردند. دخترک از دور نگاه میکرد، و دلش مثل شاخ و برگِ درخت در باد میلرزید. اشرافزاده بر پشتِ اسب نشست، اما اسب، بهجای آنکه زیر بارش خم شود، چون کوهی که ناگهان به خشم آید، جهید. یک، دو، سه تکانِ سخت؛ و سپس دختر از زین جدا شد و مثل پرِ کندهشدهای بر زمین افتاد.
صدای شکستنِ پا، در اصطبل پیچید؛ صدایی تیز، مثل شاخهای که زیرِ برف بشکند. دختر فریاد زد. اسب، ایستاد، سینه بالا داده و خشمگین، اما نه از شرارت، بلکه از وحشتِ اسیری که هنوز هم میجنگد.
از آن روز، نگاهها عوض شد. حالا اسب دیگر تنها حیوانی سرکش نبود؛ تبدیل شد به مسئلهای برای حیثیت. و اشراف، وقتی غرورشان زخمی شود، زخم را نه بر خود، که بر گردنِ بیگناهی میخواهند.