
دست آخر، دخترک ایستاد. زانوهایش لرزید و او روی برف نشست؛ آنگونه که برگِ آخرِ پاییز، دیگر توانِ آویزانماندن ندارد. بیصدا گریست. اشکهایش روی گونهها و بعد بر زمین میریختند، کوچک و بیادعا، مثل آخرین دانههای نور در غروب.
اسب نیز نشست. سرش را پایین آورد. و او هم گریست؛ نه با صدا، نه با فریاد، بلکه با اشکی خاموش که از چشمهای بزرگش سرازیر شد و در برف گم شد. گویی جهان، برای نخستینبار، فهمیده بود که بعضی رنجها زبان ندارند، اما وزنشان از کوه سنگینتر است.
نوای گریه در جنگل پیچید؛ نوایی به بلندای صدای خاموشِ گریهی روحهایی که بیچیز شده بودند. برف، آن را پوشاند. باد، آن را برد. اما جنگل فراموش نکرد.
و در آن سپیدیِ سرد، میان نفسِ آخرِ دختر و نفسِ آرامِ اسب، چیزی ماند که مرگ نتوانست تمامش کند: وفاداریِ دو موجودِ راندهشده، دو زخمِ همخون، دو تکه از یک اندوهِ بزرگ.
پایان... .
و همه چیز تمام شد، پوچ و بی معنا...