ویرگول
ورودثبت نام
مُسافِر
مُسافِرمرا در منزل جانان چه امن عیش؟
مُسافِر
مُسافِر
خواندن ۲ دقیقه·۱۲ روز پیش

مجسمه

در خلوت بالاخانه‌ای که بوی چوب سوخته و رنگ در آن پیچیده بود، پیکرتراش روبه‌روی تندیس ایستاد. نگاهش بر قامت سنگی خیره مانده بود. در سکوت دست بر انحنای سرد سنگ کشید.

مهتاب بر شانه‌ هایش افتاد. آرام ایستاد. سکوتِ مجسمه و آشوب دل او درهم تنیده شده بود. احساسی که نمی‌شد به زبان آورد. جز با همین لمس آرام سنگ. انگار که دستانش را به رنگی از عشق آغشته می‌کرد.

با خود اندیشید آیا روزی، در زمانی دور، کسی این خطوط را لمس خواهد کرد و نجوای دلش را خواهد خواند؟ نور چراغی که از سقف کارگاه می‌تابید، سنگ را سرخ‌ فام می‌کرد. انگار همه‌ی احساسات فروخورده‌اش در همان سوهان کوچکی جمع شده بود که میان انگشتانش می‌چرخید. دستان لرزانش با خاموشیِ سنگ می‌جنگیدند تا آن را از فراموشی برهانند.

تندیس، که پیش‌تر تنها تکه‌ای خام از سنگ بود، اکنون در خیال او نرم و زنده می‌نمود. جان می‌گرفت. در خمیدگی‌های ظریف اندامش، شور و شیدایی نشسته بود. انگار از دل سنگ، نوایی برمی‌خاست. نوای رقص دستان او.

چشمان نیمه‌باز پیکره، در شیرینی نگاه او خفته بودند. لبخندی پنهان بر لب داشت. لبخندی که هر رهگذر، شاید در آن نشانی از گذشته‌ی گمشده‌ی خود می‌یافت. زیر دست‌های پیکرتراش، تندیس کامل‌تر می‌شد. اندوهی خاموش در نگاهش بود. مثل اینکه پیکره در اندوهناک‌ترین سپیده‌ دم جهان زاده می‌شد. ذره‌هایی از نور بر سطح سنگ می‌درخشید و خلوت شب را روشن‌تر می‌کرد.

پیکرتراش، با دقتی تمام، خط‌های آخر را بر سنگ نشاند. انگار ستاره‌ای تازه در آسمان هنر می‌افروخت. تندیس دیگر تنها پیکری سنگی نبود. آرام‌ بخشِ جانِ خسته‌ی او شده بود. گویا چیزی از خودش در آن باقی مانده.

سال‌ها گذشت. باد و زمان از کنار تندیس گذشتند. سرما آن را فرسود. گردِ سال‌ها بر چهره‌اش نشست. رهگذران بی‌آن‌که بدانند، از کنارش می‌گذشتند و او همچنان استوار و رازآلود ایستاده بود.

هر خط بر چهره‌ی سنگی‌اش، قصه‌ی دستانی را روایت می‌کرد که روزی با عشق بر آن نشسته بودند. دستانی خسته و پینه‌ بسته، اما پر از مهری که در هیچ کتابی نوشته نشده. تندیس، روایتِ عشق خاموش هنرمندی بود که جانش را در سنگ جا گذاشته بود. چنان که گویا نفسی از روح او هنوز در آن جاری است.

و لبخند پنهان پیکره، از دل قرن‌ها نجوا می‌کرد:

«مرا بنگر و رد دستان او را که بر شانه‌های فراموشی آرمیده‌اند، بازشناس…»

هنرعشقداستانک
۱۹
۹
مُسافِر
مُسافِر
مرا در منزل جانان چه امن عیش؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید