
محل زندگیش، یکی از دورترین خونه ها به مرکز شهر توکیو بود.
هوا بارون بود، از اون بارونایی که تو عصر میاد و هوای کل شهر رو تاریک و نمور میکنه، از اونایی که موقع تموم شدن تایم کاری شروع میشه و بعضیا فقط میخوان زودتر برسن خونه و بعضیا خستگیشون در میره با قدم زدن زیر بارون و خستگیشونو آبیاری می کنن.
بارون تند بود وگاهی صدای رعد و برق هم میومد.
پسر، از پنجره خونه اش که مرتفع تر بود نسبت به مرکز شهر و دید خوبی داشت، به بارونایی که میخورد به شیشه نگاه می کرد.
چشمای بادومی بی حال و ابرو هایی که به موازاتشون کشیده شده بودن، بهش میومد. لب های کمی شبیه خط و بینی کوچیک گوشتی با موهایی که به خودت میگفتی بین فیلمای ژاپنی سال 2000 تا 2010 حتما دیدی.
قدش بلند نبود، به زور شاید 170 میشد ولی همینم خوب بود.
صورت استخونیش با پوست رنگ پریده اش هماهنگ بود.
کارش تدوین فیلم های جلوه ویژه به صورت پروژه ای بود و حقوق این پروژه اش برای اجاره این خونه و غذا و یکم ذخیره کافی بود.
تنها زمانی تو زندگیش لبخند میزد و حس می کرد زنده است که نتیجه های پروژه اش رو میدید و در اون غرق میشد.
بارون خیلی تند بود و همه اش میخورد به سفال های شیروونی جلوی پنجره که میشد سقف خونه ی جلویی و پسر میخواست تو تموم این لحظه غرق بشه.
اتاقش تاریک بود و با نور مرده ی چراغای سفید کوچه و خیابون های روبه رو پر میشد ولی ذهنش مثل همیشه انگار جلوه های ویژه اضافه میکرد. رنگ های فانتزی، هیولاها، نینجاهای افسانه ای و ... .
یه چیزی درونش میگفت باید کاری کنه ولی چه کاری؟ باید کاری می کرد که این صحنه ی رویایی بی مانند بشه و ویژه.
بین صدای بارون و زن همسایه که طبق معمول داشت با پسر 4 سالش دعوا میکرد و بهش آسیب میزد میومد و باعث پرش های فکری مکرر پسر میشد.
پسر سعی کرد متمرکز بشه رو صحنه. فشار چند روز کم خوابی و استفاده از قرص های کافئین مکرر باعث شده بود یه حالت بین خواب و بیداری داشته باشه. میدونست بدنش میخواد بخوابه ولی نمیتونست.
همه چی انگار تکمیل بود، فقط باید یک چیز غیر واقعی کوچیک اضافه میشد.
مثلا صدای ققنوس یا حتی خود ققنوس که تو نور بین رعد و برقا از بین ابرا سایه اش دیده میشد.
ولی نه، ساده تر. و داشت به ساده ترین تغییرات فکر میکرد و همینجا بود که به ذهنش خطور میکرد.
تقریبا یک ساعت بعد برگشت و منبع رنگ قرمز محلول در آب رو بالای شیب شیروونی اتاق خودش گذاشته بود، بارون از رو شیروونی اتاقش میریخت رو شیروونی همسایه و جلوه ی روبه رو پنجره شبیه به بارون خون بود.
پسر لبخند زد.
دیگه صدای زن همسایه نمیومد.