
رفته بودم دل طبیعت، همونجایی که باد آروم از لای شاخهها رد میشه و بوی خاک خیس میپیچه تو هوا. میخواستم فقط یه کم از شلوغی دور بشم، یه کم از خودم فاصله بگیرم، یه کم سبک شم. مسیر باریک بود، پر از برگهای خشک، و صدای پرندهها مثل یه موسیقی پسزمینه همراهم میاومد. داشتم با خودم فکر میکردم که چقدر زندگی گاهی بیرحم میشه، که پام لیز خورد و یهو افتادم تو یه باتلاق کوچیک.
اولش خندیدم. گفتم حالا یه کم گل میخورم و درمیام. ولی هرچی دستوپا زدم، بیشتر فرو رفتم. انگار طبیعت داشت میگفت: «آروم باش… اینجوری فقط بدتر میشی.»
یه لحظه وایسادم، همونطور که تا زانو تو گل بودم. باد از کنار گوشم رد شد، صدای دوردست یه کلاغ اومد، و من موندم و سکوت و یه عالمه فکر. با خودم گفتم: «این همون زندگیه… همینجوری آروم آروم میکشه پایین، بدون اینکه بفهمی کی گیر کردی.»
داد زدم، صدا زدم، ولی هیچکس نبود. اونجا بود که فهمیدم تو بعضی گرفتاریها، نجات از بیرون نمیاد. نه تو طبیعت، نه تو زندگی.
آروم وزنمو پخش کردم، دستمو گذاشتم روی یه ریشهٔ خشک که از خاک زده بود بیرون. حس کردم زیر انگشتهام زبره، محکم نیست، ولی تنها چیزیه که دارم. یه فشار کوچیک دادم، یه تکون آروم، و کمکم حس کردم از باتلاق جدا میشم. سخت بود، چندبار نزدیک بود دوباره فرو برم، ولی هر بار یه چیزی تو دلم میگفت: «بلند شو… هنوز تموم نشده.»

وقتی بالاخره وایسادم و گلها رو از پام تکون دادم، یه حس عجیبی اومد سراغم. انگار باتلاق فقط یه تله نبود؛ یه درس بود. فهمیدم زندگی هم همینجوریه. آدم میافته تو دردسر، تو تنهایی، تو گرفتاری… و هرچی بیفکر دستوپا بزنه، بیشتر فرو میره. اما وقتی آروم میشه، وقتی قبول میکنه که باید خودش بلند شه، وقتی میفهمه نجات واقعی از خودش شروع میشه… همونجا اولین قدم نجات زده میشه.
هیچکس نمیفهمه چی کشیدی، هیچکس نمیدونه چقدر سخت بود، ولی مهم نیست.
مهم اینه که آخرش خودت خودتو نجات دادی.همین.

Parsa
Illustration by ❤️Microsoft Copilot
!