
دلم تنگه برای لمس بیصدات،
منو توی برزخ تنهایی جا گذاشتی.
نه میخواستی، نه نمیخواستی،
فقط منو توی شب بیانتها رها کردی.
رفتی،
کاش میدونستی دل چطور میشکنه،
نه با ناز، نه با ادا،
با اون بازیای که بلد بودی،
ولی پشت نقاب پنهانش کردی.
فانوسو خاموش کردی،
بازی رو تموم کردی،
ولی بند هنوز روشنه— حتی اگه فقط توی دل شب باشه.
شاید بهتر بود نمینوشتم،
شاید بهتر بود فقط سکوت میکردم،
ولی بند،
بند نمیفهمه سکوتو،
بند فقط مینویسه،
حتی اگه هیچکس نخونهش،
حتی اگه فقط یه هذیون باشه
از شاپرکی که هنوز منتظره!
!