
بعضی وقتا زندگی یهجوری آدمو میکوبه زمین که واقعاً فکر میکنی دیگه بلند شدن نداره. نه اینکه نخواهی… نه، فقط اونقدر خستهای که حتی ایستادن هم برات سخت میشه. ولی راستش رو بخوای، خیلی از آدما همونجایی که فکر میکردن تموم شدن، دوباره شروع کردن. از همون جایی که همهچیز بهم ریخته بود، از همون جایی که دلت شکسته بود و هیچچیز سر جاش نبود.
زمین خوردن همیشه معنیِ باختن نمیده. بعضی وقتا فقط یه توقفِ تلخه، یه مکثِ اجباری، یه لحظهای که زندگی میخواد بهت بگه هنوز یه چیزی مونده که باید ازش رد شی. توی همون لحظههاست که آدم فکر میکنه دیگه چیزی ازش نمونده، ولی نمیدونه داره آرومآروم از نو ساخته میشه. شاید با زخم، شاید با اشک، شاید با یه دلِ خسته… ولی ساخته میشه.
لازم نیست همیشه قوی به نظر بیای. لازم نیست هر روز با یه لبخندِ مصنوعی جلو بری و وانمود کنی چیزی نشده. بعضی روزا فقط باید نفس بکشی، فقط باید دووم بیاری، فقط باید از تخت بلند شی و یه قدم دیگه برداری. همین قدمهای کوچیک، همین ادامه دادنِ بیصدا، خودش یعنی هنوز امید هست. یعنی هنوز همهچیز تموم نشده.
یادت باشه شب هرچقدر هم تاریک باشه، صبحش میرسه. شاید نه با همون شکلِی که دلت میخواست، ولی میرسه. درد هم همینطور. میمونه، اذیت میکنه، اما بالاخره یه جایی سبکتر میشه. تو هم از اون چیزایی که الان فکر میکنی قویتری. شاید امروز نه، شاید همین الان نه، ولی یه جایی بعدتر میفهمی که همین روزهای سخت بودن که تو رو ساختن.
پس اگه دلت گرفته، اگه زمین خوردی، اگه حس میکنی دیگه جون نداری، با خودت مهربونتر باش. عجله نکن برای خوب شدن. فقط بذار زمان کار خودش رو بکنه. تو لازم نیست یکدفعه همهچیز رو درست کنی. فقط کافیه نذاری این سختیها تو رو از پا بندازن. همین که هنوز هستی، همین که هنوز داری ادامه میدی، خودش خیلیه.
و مطمئن باش، این حال هم میگذره.
