
گاهی آدم یه چیزی رو میبینه،
نه با چشم، با دل.
یه حضور بینام، یه نیمهگمشده،
که از کنارش رد میشی،
ولی یه چیزی توی تو جا میذاره.
نمیدونی چیه،
نمیدونی برای اون آدم چه معنایی داری،
فقط میدونی که وقتی هست،
دل یهجور دیگه میزنه،
و وقتی نیست،
یهجور بیصدا خاموش میشی.
توی سکوت،
آروم گم میشی،
نه چون خواستی،
چون نمیدونستی چطور بمونی.
و عشق،
گاهی همینقدر بیصداست—
یه دیدار بینام،
یه فصل واژه بیپرواز،
یه دل که فقط با نبودن،
میفهمه چقدر بوده...
!